سودایـــی

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

 
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

شده ام روح سرگردان...

یک وقت هایی در روز کلافه ام. در خودم نمی گنجــــــم. نمی گنجم؟ واژه ی درست چیست؟ نمی دانم!

دلم می خواهد بایستم یا بدوم و بروم...


 
آپشن ها
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: سودایی ، افراد دارای معلولیت

زندگی بازی های زیادی دارد.

مثلا تو روزهایی چیزهایی داشته ای که نرم نرمک و بی صدا آن چیزها را از تو گرفته است و بعد تو سال ها تلاش می کنی پس شان بگیری و این می شود، زندگی ات.

تو هیچ وقت شُک دختری که سلامتی اش را در تصادف باخته است درک نکرده ای. همان طور که او پس لزره های وجودت را هنگام درک و پذیرش از دست دادن تدریجی سلامتی ات درک نخواهد کرد.

همیشه تشابه متضادی بوده در نظرم، وقت این طور مقایسه ها...

انگار هیچ کدام نمی توانیم عمق تجربه و اندوه دیگری را درک کنیم و شاید همان قصه ی همیشگی، اینکه؛ مسأله ی هر کسی در نظر خودش بزرگ ترین مساله ی دنیا ست...

 

نشسته ام روی یک صندلی و پسر جوان از روی فرم سوال هایی می پرسد و من در بعضی موارد ناچارم به بدیهی ترین تجربه های زندگی و حرکتم با یک صندلی چرخ دار فکر کنم و پاسخ بدهم.

هدف خرید یک صندلی جدید است که دوست باشد با من و من با او.

گاهی از تعریف هایی که از آن دوست نیامده می شنوم خوش حال می شوم و گاهی به خوش حالی ام فکر می کنم.

به اینکه چرخ های زندگی چطور چرخید تا اینکه امروز من روبه روی این مرد بنشینم و از -به قول او-  آپشن هایی که می توان اضافه، کم یا انتخاب کرد این طور حالم خوب باشد.

به پذیرش فکر می کنم و عمق نیازهای روزمره ام و به ایستادن، نشستن، آپشن ها و پول داشتن و نداشتن، اشک ها و لبخندها ...

 

+ تو خواستی و خواسته ات بوده ام تو می دانی و من ...


 
من نمی ترسم
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: سودایی

من نمی ترسم؟!

من می ترسم! این روزها، خیلی، زیاد.

حس می کنم در گوشه امن زندگی ام سوراخ ریزی ایجاد شده است. از آن سوراخ هایی که گاهی به چشم می آیند و گاهی از چشم پنهان می شوند.

اما مطمئن هم نیستم. گاهی از خودم می پرسم، آیا هرگز گوشه ای امنی داشته ام؟!

 

این روزها گذرم گاهی به آدم هایی می افتد که اصلا جورمان با هم جور نیست و نمی دانم آن سوراخ، کار این آدم هاست یا ...

بدی بعضی از این آدم ها این است که نمی خواهند تو را قبول کنند... آنها فقط خودشان را قبول دارند و اگر تو نسخه برابر اصل آنها نباشی یا نشوی ...

اگر نباشی چه؟ چه می شود؟

نمی دانم. نمی دانم. نمی دانم.

 

شاید خیلــی چیــــزها را از دست بدهی. از جملــــه گوشه ی امن ات را ولی خب، ته ته قضیه می توانی خوش حال باشی؛ تو، خودت را از دست نداده ای!


 
چاه
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

چاه هم از شرمندگی سکوت کرد...

 

+ آب نه مرهمی بر دردهای تو شد و نه درمانی بر عطش فرزندانت...


 
 
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

چقدر دلم هوای روزه داری در حرم تو را کرد و از این افطارها خواستم ...

 

 عکس: خبرگزاری مهر


 
حس هفتم!
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: سودایی

دفعه ی اول که دوچرخه ثابت رو قرض کردم، بعد از چند شب تمرین دلمُ زد.

روی زین نمی شد، نشست. خیلی باید به رکاب زدن کمک می شد و آرتروز دست های مامان کلافه ام کرد بود... بعد از مدتی دوچرخه برگشت به خانه ی خودش.

 

این بار که خواستم دوچرخه باشد، آمد و رفیق خوبی شد. هنوز هم نمی توانم روی زین بنشینم ولی هر روز که رکاب ها را می شمرم، ذوق می کنم. دست های مامان خیلی خیلی کمتر خسته می شوند چون  کمک بیشتری به خودم می کنم.

ته تهش رو نمی دونم.

مثلن می دونم که دیگه نمی شه بلند شد و راه رفت. احتمالا نمی شه رویای پیاده روی و خلوت با خودم تحقق پیدا کنه -من این رویاها و آرزوها رو دور نمی ریزم، شایدم خنده داره که بعد این همه سال زندگی با معلولیت و پذیرش و تصور پذیرش، از قید احتمالا استفاده می کنم! - اما خب حس خوبی دارم.

انگار تو بعضی لحظه ها پاهام یک انرژی خاصی دارن. اون قدر که دلم می خواد همون موقع بایستم و این می شه که وسط آشپزی یا کارای دیگه مدام به مامان میگم، بریم دوچرخه بزنیم؟

 

اما اینا همه اش به نظرم، به حس حرکت مربوطه. شایدم حرکت یه جور حس هفتمه! علی رغم محدودیت حرکتی شدید نمی دونم چرا گاهی حرکتُ درون خودم شدید حس می کنم!

شاید چون نیست، چون در من ضعیفه این طور حسش می کنم :)

 

 

+ خلاصه این پست پر از حس شد!


 
 
ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی:

از وقتی چشم باز کرده ام، گفته اند که قرار است بیایی و همه ی خوبی ها را قسمت کنی...


آقای مهربان!

فقط بدانید، پیش از تقسیم خوبی ها، این روزها خوبی و بدی چنان به هم آمیخته که ظاهر و باطن مان را گم کرده ایم...



 
روزی؟
ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: سودایی

- از خودم می ترسم.

این روزها اتفاق های زیادی افتاده. این روزها در من اتفاق های زیادی افتاده...

قبلن ترها به نظرم بهتر بودم. جسارت بیشتری در خراب کردن داشتم. اما مدتی است این سوال مدام کامم را تلخ می کند! قاطی آدم بزرگ ها شده ای؟

 

- چقدر خوب که آدم معمولی هستم و لازم نیست برای زندگی آدم ها حکم صادر کنم.

این عکس در گالری و اشک های حلقه بسته ی دیروز در چشمان آن مرد که حالا در خیابان ها با موتور کار می کند رها نمی کند گلویم را...

 

+ کوله بارش در این عکس و آن کارتن مقوایی جمع شده بود.

روزی هزار بار رئیس ها، کارمندها را اخراج می کنند یا به قول خودشان تعدیل نیرو! و نهایتش این است که می گویند: "البته روزی دست خداست" ولی قسمت تلخ قضیه به نظرم وقتی است که می فهمی از شش ماه پیش بی صدا برنامه ریخته اند تا آن فرد مورد نظرشان را که توانمندی برتری هم ندارد را ...


 
← صفحه بعد