سودایـــی

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

لیوان و گلدون- شش/ یک جور خلوتی شاید...
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: لیوان و گلدون ، سودایی

چند روزی ست یاد پست های لیوان و گلدونم...

دلم هوای گلدانی را کرده که هنوز ندارم.

 یک سال بیشتر است که می خواهیم با خواهرک برویم یک گلدان سایه روی کوچک بخریم که من این جا (در اداره) بگذارم روی میز...


دلم خیلی می خواهد که هر چند روز یک بار، طبق نظر مرد گل فروشی که هنوز به فروشگاهش نرفته ایم، به آن گل سایه روی کوچک –که هنوز نخریده ایم- آب بدهم.

 باید از مرد گل فروش بپرسم: «ببخشید! آب دادن به یک گل سایه رو ساعت دارد؟ ساعت خاصی که ندارد؟!»

 

خب من دوست دارم، گلم، ظهرها که سالن خالی ست، همان وقت ناهار و نماز و این ها... سیرآب شود. هم این که، یک جور خلوتی با آن گل شاید.

هیچ هم حوصله ندارم این بار آقای همکار به سرش بزند ارتباطات گلی برقرار کند؛ مثلن جای شیر - قدیم تر ها- یا تعارف آب جوشیده ی سماور جهت چای صبحگاهی –این روزها- برای گلدانم آب بیاورد... و کمی بعد روایات مربوط به گل و باغبانی در اسلام را تعریف کند و بعدتر به جنبه های سیاسی گلدان داری در جامعه ی اسلامی بپردازد.

بعدترتر هم یک روز، ناگهان، بپرسد: «شما به گل اعتقاد دارید؟» یا «به نظر شما، گل در نظام ما چه نقشی دارد؟!»

و من ِ غافل گیر بگویم: «اوومممم ... خب عمر گل کوتاه هست ... با یک گل هم بهار نمی شود ولی در مجموع نظر سیاسی به گل ندارم! از سیاست متنفرم! که سهراب هم قطاری را دیده بود که سیاست می برد و چه خالی می رفت...»[1]

او هم عصبانی بگوید: «بی سیاستی هم سیاستی است، حربه ای است و یقینن خدا لعنت می کند آدم های ....»

  

گلدان را می گذارم آن گوشه میز، سمت دیوار احتمالن. دور از دسترس. هـر از گاهـی هم بر می گردم و نگاهش می کنم.

ظهرها زیر فنجانی را می گذارم روی پاهام، مثل سینی. فنجان را روی آن. آهسته چرخ ها را تا دستگاه می چرخانم. دکمه ی آب سرد را پایین می کشم، فنجان را پر می کنم و آرام آرام بر می گردم. حواسم هست که فنجان برنگردد و آب نریزد و ... سیراب که شد. چند دقیقه ای نگاه می کنیم به هم. حرف می زنیم؟ حرف نمی زنیم. این جا نمی شود حرف زد. صرفن، یک جور خلوتی شاید...

  


 [1] ...من قطاری دیدم که سیاست می برد

      و چه خالی می رفت  :سهراب سپهری