سودایـــی

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

میم تنهای بزرگ
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: افراد دارای معلولیت ، سودایی ، قصه ، ورزش

پاها نسبتا خشک و دفرمه شده بودند. خواهرک با چشم به من اشاره کرد که؛ حواست به کلاسبندی باشد و رو به پسرک گفت: «دستهاتو تا آخرین حد توانایی بالا ببر.»

دست ها بالا رفت. توپ قرمز را داد دستش گفت: «پرت کن اون جا!» ...


- روزهای زوج، سانس اول، دو و نیم تا چهار. همراه یادت نره.

پسرک با غرور به توپ های کف سالن و همراه ها نگاه کرد. «خانوم! من مستقلم. با این ویلچر از خونه تا این جا، خودم می آم»

- بله، خیلی هم خوب که ویلچرت الکترونیکی هست ولی یکی باید بیاد که بهت توپ بده. ما اینجا توپ جمع کن نداریم. منم اگه بخوام این کارو خودم کنم که دیگه وقت مربیگری و توجه به بازی شما و سالن و این حرفا رو ندارم.»

- خانوم منم منظورم همینه دیگه. خودم توپامو جمع می کنم.

-  ولی این کار سخته برات. خدای نکرده یه دفعه از رو ویلچر می افتی. مسوولیت داره.

خانوم جیم چادرش رو می پیچه دور کمرش، پشت ویلچر پسرک می ایستد. «نگران نباش. منم حواسم بهش هست، توپای پسرمُ با توپای میم با هم جمع می کنم.»

خواهرک مکث کرد. «می شناسید همدیگه رو؟»

خانم جیم بادی به غبغب انداخت. «نصف این بچه های ما تو مدرسه استثنایی با هم کلاس بودن.»

از ته سالن چشمک نامحسوسی زدیم. خواهرک آمد. گفت: کلاس دو.

گفتم: کلاس دوئه ولی خوب. قدرت دست هاش خوبه.

 

سه سال پیش بود. به قول خودش با رخش می آمد و می رفت. بی صدا، مظلوم. خانوم جیم به خواهرک گفته بود، با پدرش در خانه ای نزدیک باشگاه سکونت دارند و پدر چندان هم در قید و بند پسرک و زندگی نیست و ...

خوب تمـــرین می کرد و اسـم مسابقــه که می آمـد انگیــزه اش چنــد بـرابـر می شد، زودتر می آمـد و می خواست که دیرتر برود. نامحسوس نورچشمی خواهرک شده بود. یک دوره هم در انتخابی استان با بدشانسی انتخاب نشد. بقیه ی مسابقه ها هم بودجه نبود و کنسل شد.

 

 خواهرک مدتی با رئیسش مشکل داشت و ما باشگاه نرفتیم. بچه ها و والدین مدام به اعتراض پیش این و آن می رفتند که ما مربی جایگزین نمی خواهیم ... خلاصه نتیجه داد و بعد از یک ماه همه چیز به حالت سابق برگشت.

بچه ها و خانم جیم راپورت دادند که میم در هیچ کدام از اعتراض ها همراهی نکرده و گوش به فرمان آقای مربی جایگزین شده بود.

آقای مربی جایگزین از قضا، معلم سابق مدرسه استثنایی بود که هیچ خانواده ای دل خوشی از او نداشت ولی میم در مرامش نبود که معلم سابقش را پس بزند... این را ما بعدترها عمیقا درک کردیم.

 

میم با اخلاق، قصه ای از ویلچر الکترونیکی اش می گوید که همراه ویلچر چند نفر دیگر در مغازه ی پلمپ شده ی یک تعمیرکار کلاه بردار مانده و از این حرف ها...

قصه ویلچر از دست رفته را تا مدت ها پیگیری می کردم. ولی خبری نشد.

و حالا یک سال و نیــم بیشتــر است که روزهـای زوجش را با یک ویلچـر معمــولی به باشگاه می آید و بر می گردد. هوا که سرد می شود یک بادگیر سیاه تن می کند با یک جفت دست کش کهنه ...

 

این روزها میم بی صداتر شده. خواهرک پدرش را دیده و چیزهایی شنیده که خوشایندش نبوده.

 

میم مدت ها دنبال کار می گشت. چند ماه پیش، یک روز خندان آمد و با غرور خاصی گفت: «خبر دارید؟ قرداد بستم!» کار نصفه، نیمه پاره وقتی پیدا کرده. به نظر رفتارش مردانه تر شده.

ماه قبل هم خبر داد در دانشگاه ثبت نام کرده است. البته به معلولیت میم، این روزها دیابت هم اضافه شده و هر بار که هم را می بینیم در مورد غذاها و خوارکی های مجاز با هم حرف می زنیم.

 

میم در هیچ مسابقه ی رسمی ای شرکت نکرده که حداقل مدالی یا جایزه ای بگیرد.

گاهی دلم پر از غصه می شود، از این همه سختی. بی پولی. بی هم صحبتی... نمی شود به کسی گفت که میم مرد بزرگی است در آستانه ی جوانی با یک جسم رنج دیده چون ...

دلایل زیادی برای بزرگ بودن میم هست که به قلم نمی آید، انگار... خب شاید همین طورهاست که کسی با میم تنها مصاحبه نمی کند و عکسش را نمی گیرد!

 

میم تنهای بزرگ، قهرمان خاموشی است، آن قدر خاموش که حتی اگر روزی از او بپرسند: «چطور بی مدال و بی سرود، پرچم ات را بالا بردی؟»

به آسمان نگاه می کند و می گوید: «ببخشید! هوا بارانی است دیر به تمرین برسم، سرماخوردگی حتمی است!»

 

 میم قهرمان تنهای بی مدال، کلیشه ها را هم نمی داند ...