سودایـــی

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

تو هستی!
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: سودایی moon ، قیصر

این عکس را بارها و بارها همه جا دیده ام و هر بار یادت... و باز هم این عکس خودش را به من نشان داد! و باز یادت...

 

 

یاد روزهای چارشنبه ی دانشگاه تهران کرده ام... دلم خواسته برگردم و یک بار دیگر غرغرهای پیرمرد بدخلق آسانسورچی را نشنوم و باز هم اگر آسانسور خراب بود بی خیال ترس از پرت شدن از پله ها صندلی را بسپارم دست پسرهای دانشجوی با مرام، حتی اگر کلاس را طبقه چهارم داده باشند. باران هم مهم نیست.  نگاه ها را نبینم. اینکه بگویی باز زحمت کشیدید و آمدید را  نشنوم...

دلم می خواهد یک بار دیگر تو باشی و من قصه بخوانم، چای بنوشی و من غصه دار شوم که گفته بودی تعلیق باید طوری باشد که چای سرد شود. می خواهم باشی و تو بخوانی. شعر بخوانی. مکث کنی. حرف بزنی. نقد کنی. فکر کنی.  گلدسته ها و فلک را بخوانیم. از صد سال شعر و نثر بگویی...

 

 چه می توان کرد؟! هیچ! این طورها که من می خواهم نیستی. دیگر نمی شود که این طورها باشیم.

 

هنوز هم وقت هایی که سوداها می خواهند مرا به ماه ببرند یاد آن مثل می افتم که آن وقت ها نمی دانستم چرا گفته بودی "بالاخره مرغی که انجیر می خوره، نوکش کجه" و با بغض گوشی را گذاشتی.

 

این سطرها را نوشتم که بگویم فکر نکنی، نیستی. هستی. همه ی پنج شنبه ها را به یادت هستم. حتی سر هفت سین هم یکی از آن هایی که در خاطرم سنجاق شان کردم.

تو هستی!

پیش از شعرهات

در انسانی ترین خاطرات بیست سالگی من!

در یادداشت های کلاسی، در آن اتاق کوچک مجله، روی جلد سبز هزارتوهای بورخس، در باغ در باغ گلشیری با آن جوهر قرمز که گفته بودی با قصه به جنگ غصه های زندگی بروم... که من آخر هنوز هم خوب یاد نگرفتم جنگیدن را...

ول کنیم این حرف ها را. مهم نیست که بگویند در گذشته زندگی می کنم. این ها را نوشتم برای خودم و تو. بدان که تو در حال منی. حالا به بهار 93 هم رسیده ای.