سودایـــی

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

درباره؟
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: سودایی

اول نبودم. یعنی نمی خواستم که باشم. یک جور لجبازی با روزگار به روز شدن ها؟! نمی دوونم. (البته لجباز که هستم) ولی کلن مشکل فلسفی داشتم، فکرامو بنویسم جایی که آدم ها ببینن و بخوونن.


قصه می نوشتم روزای نوجوونی. می خووندم برا بقیه. دوست داشتم دیگران بشنون ام؛ مثل اینکه برای خانم جمالی و بچه ها می خووندم، تو کلاسای ادبی کانون یا توی شبای شعر و قصه ی کانون. یا برا قیصر تو دفتر سروش نوجوان و یا تو کلاس های دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران (که چه کیفی داشت! خدا رحمتت کرده می دانم...).

اما وبلاگ نویسی فرق داشت. احساس می کردم وبلاگ یعنی اینکه عریان بنشینی جایی که همه می بینند تو را. (خیلی ها گفتن: این عقب موندگی از تو بعیده! گفتن: رها باش. برا خودت باش...) مدام به خودم می گفتم برای خودم فقط در فکرهایم هستم و بس. غیر از این، یعنی، برای خودت هستی و دیگران. تازه به نظرم بعضی ها برای دیگران هستند و خودشان. و بعضی ها هم فقط برای دیگران...

خانم جمالی همیشه می گفت آرزو خاطرات تو یادداشت کن که نکردم. خیلی لحظه ها رو کشتم و خیلی  لحظه ها رو از یاد بردم و خیلی ها رو نتونستم و خیلی ها رو نخواستم.

خلاصه من هنوز به خیلی اعتقاداتم ( چه قلمبه می نویسم) پیرامون وبلاگ نویسی معتقدم!

اما به قول خودم: "مهتاب را ساختیم! چرا ندارد! خداوند ارحم الراحمین کائنات را خلق کرد، دید یک جای کار می لنگد. آدم و حوا آرام نداشتند. هرگاه می دیدیشان سرخ بودند. سرخی شرم را می گویم. عاقبت شب را آفرید. چه شکرها به درگاه خدای کردند که این شب نعمتی بی نظیر است.

شب سوم به صبح نرسیده، آدم به غصه در خود فرورفت، که باز هم یک جای کار می لنگد. چرا ندارد!

تا سپیده پی حوا می گشت. چند بار پایش لغزیده بود.

باری، خدا مهتاب را ساخت." [1]

باری در این مقطع از زندگی، احساس کردم که یه جای کار لنگه( از بچگی از واژه ی "لنگیدن" متنفر بودم الانم هنور یه جوریه برام... من هنوز یه ذره راه می رم و موقع راه رفتن می لنگم؟ کلی کلمه بلدم که بذارم جاش ولی می خوام خودمو ... ولش.) به خاطر همین سودایی رو ساختم. البته دوس داشتم اسمش "مهتاب و آب و آینه" باشه، حیف که به نظرم طولانی اومد.

دلم می خواد سودایی جایی باشه برای خودم اما صادقانه نمی دونم من کدوم یکی ش می شم! برای خودم و دیگران، برای دیگران و خودم، فقط برای دیگران... البته شایدم همه ی گزینه ها درست باشه. آخه آدما بیشترِ گاه ها، معجونن تا یه بستنی تک رنگ میوه ای (من اسلایسای طالبی رو بیشتر دوس دارم).

همه ی اینا رو به خاطر این نوشتم که همش به خودم می گفتم: چرا من "درباره:" ندارم تو وبلاگم. ولی خجالت آوره که انقدر خودشیفته ام که یه پست نوشتم هنوزم فک می کنم چیزی ننوشتم!!! (پرووووزبان!) حالا برای خودم شد و دیگران؟ دیگران و خودم؟ ...

 


[1] مهتاب و آب و آینه. سال 1380