سودایـــی

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

ای خدا! آنها مهربانند.
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: افراد دارای معلولیت ، سودایی

سرم دیروز بدجوری به سنگ خورد تا یادم باشد آزادی و استقلال هم مثل همه ی بازی ها سرشکستنک دارد!

 


پخش زمین شدم، پا در هوا سر بر زمین، از دردش که بگذریم خنده دار شده بودم. بیچاره آقای همکار در آسانسور طبقه ی همکف شک زده، داد زد. در آن حالت عمیقا دردناک و اشک آلود و خنده دار کمی دامن مانتو را کشیدم پایین و همان وسط از خودم تعجب کردم.

همه می خواستند هی بگویند استقلالم خطر داشته و آنها از اول می دانستند. (آنها مهربانند. خیلی. آنقدر که همیشه هول می کنم از ترس اینکه پیمانه ی محبت شان آن قدر پر شود که من هیچ پیمانه ای برای جبران پیدا نکنم. ) امروز کلی دعوا کردم تا قبول کنند وقتی به من می گویند اتفاق بوده، باور داشته باشند اتفاق بوده.

به بابا می گم: برو، دنبال ویلچرم راه افتادی که چی؟

می گه: من تا طبقه ی سه میام، بقیه شو خودت برو.

- نمی خوام

- میام

- نیا

- میام

- الان دیگه ویلچرم امنه. دُرُس شد.

- من به ویلچرت چی کار دارم؟

- برو

- می خوام لیوان چایی تو بشورم!

- دست نزن، هل نده

- باشه

ای خدا! آنها مهربانند. خاک بر سرم آنها مهربانند.