سودایـــی

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

من از "بالای" توقع تو، حرصم گرفته!
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سودایی ، افراد دارای معلولیت

میگه اگه زودتر این نوشته های "افراد دارای معلولیت تُ" خوونده بودم، شاید هیچ وقت این سؤال مسخره رو نمی پرسیدم: آرزو! تو چرا یه کفش پاشنه بلند برای مهمونی نمی خری؟

... میگه آگاهی البته همیشه روشن نیست. گاهی خب تلخه.


 دلم تلخ میشه از اینکه فکر کردی سؤال تُ باید پس بگیری! می خواستم یه روزی که کفش پاشنه بلندمُ پیدا کردم، بخرمش. پس بگیر. بگیر. من اما هر جا ببینم ش میخرم.

دلم می خواست روبه روم نشسته بودی نه نمی دانم کجا، اونطرف خطهای تلفن. باید بودی و به چشمهام نگاه می کردی. باید می دیدی که چشمهام اونقدر گرد شدند از تعجب شنیدن این چند جمله که بستم شان.

نمی بستم اگر، دو تیله ی گرد گرد گرد گرد... از چشم هام قل می خوردن و می افتادن و گم می شدن. بستم شان تا وقتی تلفن را قطع کردم. تا آخر حرفها. باز که کردم تیله ها اشک شده بودند و می ریختند. لامصبها خشک هم نمی شدند. (این ویژگی که اشکها ول کن نیستن گاهی، خیلی رو اعصابه. مثل"سرندیپیتی")

کاش یکی که زیاد فرد دارای معلولیت! ندیده بود یا منُ ندیده بود، این حرفها رو میزد. به نظرم خیلی طبیعی تر بود. طبیعی تر مثل این که هی با خودم لج می کنمُ آن چیزهای طبیعی ای را می نویسم که به نظرت آگاهی ازشان تلخ آمده. تلخ است. تلخ است؟ به جهنم!!! به من نگو. اینها را مثال بی حوصله گی هایم، شاهد حرفهایت نکن که سخت در اشتباهی.

به جهنم که آگاهی تلخ است... اتفاقاً این یادداشت ها را عمداً "از سر با حوصله گی" می نویسم. کِش می دهم. کش می دهم تا هر جا که دوست داشته باشم. تا اگر تلخ است کسی نخواند و بگوید نمی خواند. برود. برود تا من بمانم و خودم. خودم که هی هر لحظه ساده ترین جزئیات سطحی هستی خودم را سانسور کرده ام. من نمی خواستم به هزار دلیل وبلاگ نویسی کنم اما حالا که خواسته ام تا جایی که بخواهم می نویسم و آن چیزهایی که را می نویسم که دوست دارم که هر لحظه که نیاز دارم.

توقع ت را تا کجا به غلط بالا برده بودی؟ من از "بالای" توقع تو حرصم گرفته. بالای توقعت کجا بوده؟ از اوهام متنفرم. بیا یک نقطه روشن نشانم بده، بگو اوج ش و بالاش اینجا بوده.

به تو که گفته بودم از ژست های روشنفکری بیزارم. نگفته بودم؟!

نمی شود به آدم برچسب دارای معلولیت بچسبانند و بدیهی ترین تبعاتش و یا پیش پا افتاده ترین حقایق زندگی ش را در بقچه بپیچد، گوشه ی پستو که آگاهی اش برای کسی تلخ نباشد.

 

میگن گفته که گفته! خودمم هی گفتم، گفتی که گفتی! اما نشد. ریشه اش می دانم در تعجب م از چند جمله ی لابد به نظرت طبیعی بود. از طبیعی بودن دوستی مان. از طبیعی بودن کارهای تقریباً مشترک مان برای افراد دارای معلولیت. اما امان از طبیعیات که گاهی آنقدر غیرطبیعی می شوند که ...

نمی دونم وسط نوشتن یک پست دیگه چطور اینها نوشته شد... پس لابد نتونستم قبول کنم، گفتی که گفتی!