سودایـــی

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

سطحی نویسی 1. گزارش رایتِ خودم
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سودایی ، افراد دارای معلولیت ، سطحی نویسی

توی ذهنم، میزم شده بود پر از چرکولک. به بابا گفتم دم یه مغازه نگه دار، برام رایت بخر.


چشاش گرد شد: رایت؟

-          اوهون.

-          اونوقت رایت به چه کارت میاد؟! (خنده ی آمیخته به تعجب)

به بابا نگاه نمی کنم که خنده م بگیره و جدیت م بره زیر سؤال: رایت اصولن برای نظافته. منم تو اداره لازم دارم.

پشت چراغ قرمز وقت می کنه انقدر نگاه م کنه که منم همون طور که الکی جدی دارم به روبه رو نگاه می کنم، بزنم زیر خنده. آخه تو عمرم به قول مامان سنگین تر از خودکار چیزی برنداشتم که ...

چراغ سبز شد.

-          من رایت دارم. میدم بهت.

-          اِ ! خب باشه. ظهر که اومدی بهت بر می گردونم. ولی بالاخره من یه رایت برای خودم لازم دارم.

-          اصلا مگه میزای شما رو تمیز نمی کنن؟

-          من که جدیداً نمی بینم. تازه ترجیح میدم با دستمالی که همه جا کشیدن، میزمُ مثلاً تمیز نکنن.

-          بذار یه دقیقه بیام تمیزش کنمُ زود برم.

-          نمی خوام. همینم مونده همکارا بگن باباشو آورده اداره، میزشو پاک کنو.

از مسخرگی لحن م و حرص م خنده ش گرفته. خودم م می خندم.

 بابا رفت ویلچرُ از توی اداره آوُرد. من طبقه سوم کار می کنم. این قسمت قضیه رو دوست ندارم. نشد که حذف ش کنم. هر روز باید بره ویلچر رو بیاره. گاهی که خوب نیستم از این که بازم نشده بابا جلوی در باهام خداحافظی کنه لجم می گیره، به نظرم استقلال با این ویلچر جدید هم نمایشی می آد.  

بابا ویلچر رو کنار در ماشین گذاشت و درُ باز کرد. کمک کرد بایستم و بشینم. کیف مُ گذاشت روی پام. (اینا گوشه ای از مراسم هر روز من و بابام، جلوی اداره ی ماست. اگه هر چیزی تو این مراسم سر جای خودش نباشه، حتما یه اتفاقی می افته، مثلا من می افتم زمین یا اگه یکی از ما حوصله نداشته باشیم احتمالاً دعوامون میشه تا بعد از ظهر یا شب م ممکنه با هم قهر کنیم.)

رایت رو آوُرد.

گفتم: این رایت جنابعالی که خودش منبع آلودگیه!

گفت: غر نزن دیگه. رایتِ تو صندوق عقب ماشین، همینه دیگه!

گفتم: گُنده م که هست. حالا از اول صب همه می بینن.

نگاهم می کنه.

نگاهش می کنم. (می خندم از غرغر زدنم)

-          باشه حالا... کیف مُ بلند کن، بذارم زیرش.

کیفمُ بلند می کنه.

 

دکمه های تسهیل گر ویلچرو می زنم. اسبم دوباره وحشی میشه و من خوشحال.

نگهبانی رو با سلام و صبح بخیر رد می کنیم.

-          بابا! برو دیگه. مگه نمی بینی روشنم.

دل نمی کَنه. آخرش یه هل گنده میده، تلاش می کنم دسته های ویلچر از دستاش کنده بشه. کنده می شم.

همزمان رسیدن م با جناب آقای همکار در بخش مهندسا و ... یه ذره سخت م شد! به هوای در آوردن عینک و دستکش، با صبح بخیر لبخند آمیز و فاصله ی مطمئنه از در ورودی می مونم تو حیاط.

نمی خوام مجبور شم جلوی دستگاه کارت پرسنلی سریع عمل کنم. دستم خسته می شه و شاید خوب نتونم بلندش کنمُ کارت بکشم. ممکنه به خاطر اون هول کنم و آرامش هر دو مون مختل شه. می دونم چی میشه... اونوقت اون معطل می کنه. اون صبر می کنه، به خاطر من.

 ... یکی گفته بود: حالا چه کاری بود که دستگاهُ بیارن پایین. خب میدادی کارتُ می کشیدیم برات، مثل قبل. گفتم: حالا جداً مشکل شما اینه که منم الان دستم می رسه؟ یکی دیگه گفته بود: هیچ فکر ما رو نکردین که حالا باید خم بشیم تا انگشت بزنیم؟ گفتم: اِوا! انقدر قدتون بلند بود که ندیده بودمتون؟! خب حالا روزگاره دیگه، گَهی پشت بر زینُ و گاه زین بر پشت... البته بعضی هام ابراز خوشحالی کردن از تغییر جای دستگاه.

تعارف که می کنم همه میگن: نه اول شما بفرمایید. محبت این جماعت گاهی قلبمُ فشار میده و چشامُ پُر از اشک می کنه. گاهی انگار حلقمُ فشار میده که می خواد خفه م کنه. (ر. ج. پست 21. ای خدا! آنها مهربانند)

میگن خب یه "نه" بگو هم تو راحت می شی هم اونا ...درسته اما به نظرم به این سادگی هام نیست. من خیلی لحظه های زندگی مُ با این محبت ها، نگرانی ها، گاهی شاید دخالت ها یا شاید سرسوزنی ترحم ها (البته اصلا این یه قلمُ یادم نمیاد. حس نکردم فقط گفتم که گفته باشم) زندگی کردم و می کنم. به این سادگی هام نیست. وقتی اونی که پشت سرت ایستاده، تو همین لحظه به نظرش بهترین کار خوب یا درست دنیا اینه که دسته ویلچر تُ بگیره، دلت نمیاد بگی: نه! وقتی اونی که میاد کمک ت اصلاً گوش نمی ده کمک مورد نظر تو چیه، کمک رو به شیوه ی خودش می کنه و تهش خیلی هم خسته تر می شه (بدون گوش کردن به راهنمایی تو ) اما یه دنیا خوشحاله، چطور دلت می آد که بگی: نه!

حالا، اصلاً من ندارا ترین دختر دارای معلولیت دنیا. بذار اون حس خوب شُ داشته باشه. بسوزه پدر این احساسات! (معلوم نیس کجا، چه کاری بده دستم. اگه این به حس ها توجه نکنم که گاهی از فرط مورد محبت قرار گرفتن، دچار خفه گی نمی شم که!)

گاهی فکر می کنم نیاز زیاد حرکتی م به دیگران ناخواسته شاید در بعضی موارد خیلی روی مدل روابط م با دیگران تأثیر گذاشته و من نفهمیدم اصلاً. البته قضیه، بیشتر در مورد دیگرانی صادقه که آشنا هستن تا دوست نزدیک. (باید به کشف جدیدم فکر کنم، با اینکه طبیعیه اما یه کم تهش غمگین کننده س برام. باید بیشتر فکر کنم. هنوز یه نظریه س برام.)

داشتم رایتُ می گفتم.

اول کامپیوتر روشن کردم. "سخن روزِ" وب سایتُ به روز کردم.

یه تکه پارچه ی کرباس برداشتم. رایتُ فشار دادم. دریغ از یه قطره. انقدر هی فشار دادم تا انگشتام خسته شدن و از کار افتادن. رفتم فنجونمُ شستم (هنوز گلدوون نخریدما) تهش چند قطره آب گرم، چند قطره آب سرد ریختم. فنجونُ گذاشتم روی پام. ته فنجون خیس بود، دامن مانتوم آبُ به خودش جذب کرد. پارچه کرباس رو گذاشتم کنارش که برنگرده. آروم اومدم پشت میزم و بیخیال وظایف اصلی م شدم. (واقعاً که!)

نمی دونم چرا امروز، انقدر حس خاکروبی بهم دست داده بود.

اول کیبردُ بعد محدوده ی اصلی و نه چندان وسیع حرکتی دستهام با ماوس و کیبرد و بعد تلفن. با تلاش زیاد، دو سر سیمُ در آوردم و قطع ش کردم. هر چی سیم سفیدتر می شد، خوشحال تر می شدم و نگرانی م که الان همه آدم های دنیا پشت خط تلفن م موندن کمتر.

یکی- دو متلک ملایم از همکارا شنیدم ولی نمی دونم از کجا انقدر آرامش پیدا کرده بودم که جدی به کارم ادامه دادم.

هر چی پارچه ی کرباس نوم خاکستری تر می شد، آب رو بهتر جذب می کرد. تلفنُ که وصل کردم، به هاجر زنگ زدم. قرار خرید "رایت" خودمُ، در ساعت ناهار گذاشتیم.

همه جا به نظرم تمیز شد. دستمال ُ گذاشتم توی یه کیسه ی کوچیک ببرم خونه بعدازظهر تو حموم بشورم.

خسته شدم. دستهام از کار افتادن. به خصوص دست فعال ترم، چپ. داشتم خستگی مُ قایم می کردم که همکارم پرسید: چای می خوری؟

چه سوالی خوبی!

اما خسته تر از اونی بودم که برم دستهامُ بشورم. دستمال مرطوب هم نداشتم. فکر کردم تازه چه فایده از شستن. دوباره در راه برگشت با ویلچر رانی آلوده می شن.

با دست های پُر از چرکولک گفتم: بله. ممنون.

به ساعت کامپیوتر نگاه کردم. یه دقیقه ی تمیزکاری بابا، چهل دقیقه ی تمیزکاری من بود. با تنی که به نظرم تا ظهر جان نداشت ولی دلی که پر از شوق خریدن "رایت خودم" در ساعت ناهار بود، آروم فنجون چای رو بلند کردم.

 

 خُرده سوداها

سودای1. سوداییِ نشانه گذاری شده ام. به ویژه نشانه ی –ُ مثل خوره افتاده تو مغزم رسیده به رسم الخط م. همش فک می کنم جایی _ُ کم گذاشتم.

سودای2. به مانی میگم: نوشته های با موضوع معلولیت م نشون دهنده ی این نیست که آدم سطحی ای هستم؟ اول از هاجر پرسیدم. فکر کنم از حامد م پرسیدم. نگران خودم شده ام.

سودای3. هنوز دارم فکر می کنم به سطح فکرهام. به فلسفه ی چیزهایی که فراری ام کرده اند...

سودای4. راستی رایت 1600 تومن بود! رافونه. جلوی مغازه امتحان کردم. راحتِ راحت مایع شُ پاشوندم بیرون. با هاجر کُلی خوشحال شدیم.

سودای5. دستم به بالای کیس کامپیوتر نرسیده. می دونم م پر از خاکه. اعصابم خورده.