سودایـــی

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

قصه هایی که گذشت- مهتاب و آب و آینه
ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: قصه ، سودایی

ـ مهتاب را ساختیم! چرا ندارد!


خداوند ارحم الراحمین کائنات را خلق کرد، دید یک جای کار می لنگد. آدم و حوا آرام نداشتند. هرگاه می دیدیشان سرخ بودند. سرخی شرم را می گویم. عاقبت شب را آفرید. چه شکرها به درگاه خدای کردند که این شب نعمتی بی نظیر است.

طرح: بهمن زارعیان 

شب سوم به صبح نرسیده، آدم به غصه در خود فرورفت که باز هم یک جای کار می لنگد. چرا ندارد! تا سپیده پی حوا می گشت. چند بار پایش لغزیده بود.

باری، خدا مهتاب را ساخت.

قصه زاییدن مهتاب را عزیزجان از کودکی مان حکایت کرده است.

دیشب از آسمان پنجره ام مهتاب پیدا بود. عزیزجان! به خواب دیدم بازگشته ام. آقاجان کنار حوض وضو می سازد. تو دسته چرخ خیاطی می چرخانی. من آمده ام و هر چه فریاد می کنم: «مهتاب آمده، عزیزجان! نگاه کن، مرا نمی بینید.»

فریادهام می شکنند. شانه هایم می لرزند. کسی مرا نمی بیند. خاطرم می آید، آقاجان گفته است:
«مردها گریه نمی کنند.» استوار می ایستم. شانه هایم نمی لرزند: به اتاق می روم. گویی سالهاست خانه مان را عزیز نبوده یی. میان آینه پی چیزی، شاید کسی می گردم. نیست. هر چه تلاش بیهوده کرده ام. نیستم. فریادهام دوباره می شکنند. شانه هام دوباره می لرزند.
خاطرم نیست، مرد گریه نمی کند یا می کند! دلم می گیرد از هر چه غبار است و فراموشی. چشم می بندم. می گشایم. اشکها به انگشت می گیرم، انگشت به آینه می کشانم. فریاد می کنم: عزیزجان مهتابت آمده. غبار بر آینه نشسته است. دستهای پراشک را کاری نیست.

عاقبت شعاع آفتاب به پلکهایم نفوذ می کند و کابوس می شکند. چشم می گشایم، برمی خیزم. کابوسی دیگر است. این زندگی که مهتاب به آن زنده است عزیزجان من خواهم آمد. به آقاجان بگو، مهتاب توبه کرده است به درگاه خدایش؛ بگو عاق بشکند.

خواهم آمد. با آقاجان می دویم پای پرده. من پرده می گشایم و آقاجان نقل می کند. اگر لازم باشد اسماعیل هم می شوم. ظهر برمی گردیم و او را موعظه می کند و من سراپاگوشم. شب که می شود، تو قصه می گویی. قصه زنی که به مردی عاشق شد و مهتاب زایید. زن هر روز گیسوان سیاه دخترک شانه می کرد به آرزویی. آرزوی مادر سپید بود. سپید، سپید عروس بر تن دخترک.
زمستان شد. زمین سپید شد و آسمان؛ شبهای زن تار با مهتاب مرد. زن، سیاه جامه به عزا نشست. عزای مادر به سالی تمام شد و مرد بار دیگر عاشقانه دستهای زن گرفت.

زن مهتاب دوم زایید و بازگیسوان سیاه دختر و آرزوی مادر و زمستان برف بر زمین ریخت. آسمان تار شد. مهتاب دوم مرد. زن، سیاه جامه به عزا نشست، پنج سال.

مهتاب سوم، برف، آسمان تار، مرگ.

چهار ـ پنج ـ شش.

اشک به چشمان زن خشکید و مرد گوشه نشین درگاه خدای شد و چشم تاریک. مرد زبان بست. روزهای تیره، زندگی، زن، سکوت. مرد و یک جلد شاهنامه.

هزار شب گذشت، هزارویکمین را خدای توفان کرد. توفان بود. پنجره های باز. مرد و شاهنامه و سرما. زن و تاریکی و سوز و عاقبت به تاریکی خدای هم ندید، آغاز داغ عشق را و چه شکرها به درگاه خدای کردند که این شب نعمتی بی نظیر است.

مرا با معجزه ساخته اند. با معجزه به آفرینش کشانده اند. مهتاب هفتم را هزارویکمین شب نطفه کرده اند. عزیزجان سلام! چه عجیب است که شب هزارویکم، آسمان خدا مهتاب نداشت. ابرهای سیاه و مهتاب گم شده بود.

غبار و آینه. آسمان و ابر و توفان. مهتاب هفتم و چشمان زن روشن شد.

عزیزجان! صبر داشته باش. خواهم آمد. چند شب مانده است. هزارویکمین را خدای دوباره توفان می کند.

می آیم.
مهتاب که نباشد، یک شب می آیم. آسمان تار است. آقاجان نمی بیند، مرا. پاورچین به پستو می روم. دنیا بهشت می شود دوباره. پستو کنار اتاق آقاجان است. آقاجان که نقلش را به تمرین بخواند، من پرده می کشم. یادت هست؟! آن مرد لاغر سیاه را. میهمان ما شد. آقاجان هر چه نقل می دانست برایش خواند. هر چه پرده داشتیم نشان داد که؛ اینها را همین مهتاب کوچک کشیده است!

و آن مرد لاغر و سیاه، آینه اش پیش چشمانم گرفت که هر چه می بینم بگویم من غبار دیدم. هیچکس ـ هیچ چیز. هر چه دیدم گفتم و مرد گفت: «این پسر را مراقب باشید. آینده روشن است و احتیاط واجب. مرد رفت و آقاجانم حکم کرد که مکتب و درس و علم، خانه... خانه، خانه تنها تفریح قهوه خانه بود. پای پرده، زیرچوب آقاجان. هوا داغ بود. تابستان. تمرین خانه مان نقل رستم بود. هر چه آقاجان نقل رستم کرد، خورشید بود و خورشید. عاقبت به ترکه فلک بست که: «مجنون شده یی! دایره زرد کجا؟ ! رستم کجاست؟!» گریه کردم: «آقاجان، بگذار رستم خورشید شکل باشد!» ترکه
به پایم شکست و من فریاد کردم که: «این رستم نمی شناسم.»

رستم شناس نمی خواست!

هفته یی به تخت خوابیدم. عزیزجان یادت هست؟ و تو از همان روزهای اول ناساز بودی با آقاجان که: «پرده خوانی زود است.» خوشحال به خانه نگاهم داشتی که پسرکم را چندی در خانه می بینم و به یادش مهتاب مرده ات که بانوگری آموختیم. آقاجان غضب کرد و من به پستو زندگی می کردم، غذا می خوردم، می خوابیدم تا آقاجان به قول تو برود پی شاهنامه اش. آن وقت دوباره عزیزت می شدم.

آقاجان هر شب بلند بلند تو را نصیحت می کرد که تنها ائمه اطهار علیهم السلام پاک اند و معصوم و باقی هر چه بگویند کفر است. من هر شب به پستو خورشید می کشیدم. خورشید، خورشید، خورشید. خورشیدها آنقدر سنگین و بزرگ شدند که به قول تو مرا هم دل سنگین کردند.

عزم، عزم رفتن پی سرنوشت. سفر به شهری که نقل می کردند، مردمانش کافرند و مردهاشان سیاست بازند.

عزیزجان، مهتابت رفت! یادت هست؟! آقاجان دست به قرآنش گذاشت، به قول تو پیش چشمانت عزیزت را عاق کرد و تو پر می زدی که: «زود بازگرد.»

من بودم و خورشید و یک اتاق.

گفتم برویم به آن مرد لاغر و سیاه که همه چیز را دُرُست می خواست، اعتراض کنیم. رفتیم. من سخن گفتم و خورشید خاموش ایستاد. می نگریست به من؛ به آن مرد لاغر و سیاه که آینه اش را برمیز کوبید. عاقبت پیش آمد. خرده های آینه را جمع کرد. میان دستمالی پیچید. برگشتیم.
دستهایش داغ بود؛ شبیه مادرها به زایمان.

عزیزجان سلام!

قصه ی دوری من از هزار ویک شب گذر کرده است. عاقبت شبی از شبهای خدا بی مهتاب خواهم آمد.
عزیزم شفاعت کن. به آقاجان بگو عاقش بشکند. توبه کرده ام. آقاجانم را بگو می آیم، رستم را پرده می کنم.یک مرد چهار شانه، سبیلدار، شاخ گاو به سر. هیچ روزی نخواهد آمد، دیگر.
خورشید تا ابد خوابیده است. چشم گشودم. تکه آینه یی بود و خورشید سرخ و خواب. شبیه مریم عذرا. گویی عیسی این بار در رحم مریم خوابیده است، تا ابد. مریم عذرا که می گویم انگار خورشید داغ می شود که: «مهتاب و آب و آینه، یک جنس دارند.»

بهار یکهزاروسیصدوهشتاد