سودایـــی

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

لیوان و گلدون- پنج
ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سودایی ، لیوان و گلدون

دلم می خواد این جمعه که اومد

بره

شنبه ش بیاد

دلم یه شنبه ای می خواد


 یه شنبه ی پرکار

یا یه شنبه ی خیلی خیلی معمولی

مثل شنبه ای گذشت

یا شنبه ی پیش از شنبه ای که گذشت

یا مثل

شنبه ی پیش از شنبه ی پیش از شنبه ای که گذشت

این شنبه باید؛

سایتُ آپ دیت کنم، بعدش سری به آرشیو اتووماسیون بزنم و عکس آدمهایی که ندیدیم همُ آرشیو کنم، آدمهای سال های 59، 60، 61، 66 و ... جوجه بسیجی های معتقد که طفلی ها جانباز شدن و ورزشکار... گاهی تو دلم خفه زمزمه کنم: خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری / آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین

 یه خبر ترجمه کنم، گیر بدم که کلمه ی فارسی من به انگلیسی هم ورزشی باشه و هم پر کاربرد، از همکار بخش ترجمه مشورت بگیرم، حالم از پیشنهادش گرفته شه. الکی بگم؛ بله، ممنون. گوگلُ باز کنم، هی نیو تب بزنم، سرچ کنم، یه ساعت بگذره، وسواس خسته م کنه، چشمام درد بگیرن، زل بزنم، به آفتاب رو به رو تو پنجره ی قاب قرمز. به مردای بیکار همکار! دو دقیقه به شوخی های سیاسی حال بهم زن گوش کنم، کل کل فوتبال و بحثای المپیک تو لندن 2012... نگاه کنم به مانیتور، یه تب جدید، یه دفعه کلمه هه وسط یه جمله ی پرت توی یه سایت خودشُ نشون بده، عاشقش بشم، کپی ش کنم، پیست ش کنم، معنی شو چند بار چک کنم، قبولش کنم، خبرم خوشگل شه. تموم شه. ویرایش کنم. عکس بخوام از عکاس. کل کل کنم عکسُ عوض کنه. عکس جدید بگیرم. باز یه چیزش مشکل داشته باشه. باز کل کل عکس ولی با تلاش که از فضولی این نیم وجب دختر ... اینا دلگیر نشه. خبرُ بذارم رو سایت انگلیسی، چند تا خبر بدن، ویرایش کنم، بذارم روی سایت فارسی، آدما بیان، هی سلام کنم، لبخند الکی بزنم! رئیس حالمُ بپرسه، بگم شما اصلا به بخش انگلیسی هم سری می زنید؟ بگه، بله بله تا چند روز پیش که فلان و اینا ... بعد چند تا ایمیل بده، مجبور شم با عجله ترجمه کنم، هاجر بیاد چند کلمه حرف بزنیم و با عجله بره به کارش برسه، با عجله به ترجمه ادامه بدم، کمرم خسته شه، کشوی دوم میزُ باز کنم، الکی به ردیف لیوان و فنجونا نگاه کنم که بی استفاده شدن اینجا و تو این ماه و یادم بیفته که هنوز لیوان و گلدونمُ نخریدم ولی. بعد هی فکر کنم چرا هیچ جا هنوز نمی بینمشون. بعد به فردای شنبه فکر کنم که اگه وقت شد در مورد گلها سرچ کنم. آخر وقت ترجمه های رئیسُ بذارم تو شبکه. کم کم همه برن. ایمیل مو چک کنم. جمع و جور کنم. دستام خسته باشن. به باشگاه رفتن فکر کنم. هی به ساعت نگاه کنم. یه خبر عجله ای بدن. لجم در بیاد از روابط عمومی! خبرُ بذارم. پنلُ ببندم. بگم: چه شنبه ی شلوغی! چه خوب که تلفن هم زنگ نخورد... چه شنبه ی خوبی!