سودایـــی

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

یک چیزی...
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سودایی

دارم می گردم. در خانه. روی میز. زیر مبل ها. اتاقم را باید زیر و رو کنم.


یک چیزی کم شده است یا یک چیزی گم شده است.

کتابخانه ام. کتاب هایی که دارم، هنوز هم دارم شان. آنهایی که ندارم، ندارم شان. آنهایی را که بخشیده ام، بخشیده ام. اما حساب و کتاب شان دستم است. جینگیل هایی که هدیه گرفتم با خاطرات سنجاق شده شان در طبقات کتابخانه پخش شده اند. به هر گوشه که نگاه می کنم، لحظه ای، یادی...!

اما یک چیز کم است. کم شده یا گم شده است.

دارم می گردم.

در کمدها، لباس ها، مانتوها، شال ها و ... همه هستند. رنگی رنگی. لخت و آویزان. طبقه به طبقه.

دارم می گردم.

دلخوشکنک های کوچکم را می ریزم بیرون. آمارشان را می گیرم. جمع می کنم. از نو آمار می گیرم انقدر مشغول آمار گیری می شوم که یادم می رود دلم خوش نشد!

دارم می گردم.

روزها و شب ها گشته ام. همه جا را. زیرها و زبرها و گوشه ها و ... همه ی همه را... یک جا مانده، اما. یک جایی که هی گفتم بعید! هی گفتم نیست. هی گفتم باشد برای فردا و حالا همین یک جا مانده و من!

هنوز هم خودم را نگشته ام. اگر آن چیز در من گم شده باشد؟! اگر آن چیز در "من" گم شده باشد...! ممکن نیست! چیزی گم شده است یا کم و اما آیا کسی بیرون از من می تواند چیزی را در "من" گم کند، یا کم؟! یعنی آن چیز را من گم کرده ام؟ کی؟ چطور نفهمیدم گم کردن م و نبودن ش را... آخ که گیج و ویجم ها!

دلم هری ریخته از این کشف و شهود ابهام انگیز...

 آیا کار "من" است یا دیگری؟ اگر دیگری، چطور دیگری توانسته از عالم خارج در من تا حد گم کردن چیزی نفوذ کند؟ من که همه مسیرهای دسترسی را مسدود کرده بودم! یعنی انسدادها در من پوسیده شده اند؟ از کی؟ چطور نفهمیدم؟ ... آخ که گیج و ویجم ها!

آیا کار "من" است یا دیگری؟ اگر من، چطور خودم چیزی را که حتما مال خودم بوده، ذره ای از وجودم را – چون درون من همه چیز متعلق به من است- گم کرده ام و همان لحظه ی اول نفهمیدم؟ یعنی آهسته آهسته بوده و آنی نبوده؟ آخ که گیج و ویجم ها!

احساس می کنم جای خالی آن چیز در سرتاسر وجودم وسعت یافته است. در رگ هام مایع ناشناخته ای جا به جا می شود که آن جای خالی، ترشح می کند. قلبم متوقف شده است. لخته ای شده ام که آنی سلول هایش به چیزی شبیه خاک تجزیه می شود.

خاک مرطوب!

از "من" درختی ریشه می دواند! درختم رشد شگفتی دارد، شبیه به درخت لوبیای سحرآمیز، درختم شاخه های درهمی دارد. بر سر هر شاخه ام چیزی سبز می شود. چیزی که نمی شود فهمید از کجا آمده است. سبزینه ای که نگاهش می کنی غم عجیبی به جانت می اندازد. غمی که از کی؟ ... انگار پیش از این ها، در جانت لانه داشته ...

نگاهش که می کنی می فهمی هستی، نیستی، می فهمی چیزی در تو گم شده است...