سودایـــی

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

چهارده سالگی (2) - خستگی با من قرابت خاصی دارد
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

من غرض ندارم. هنوز مشاعرم را از دست نداده ام، فقط خسته ام. به اندازه ی همه ی سال هایی که تلاش کردم نیمه ی پُر لیوان را ببینم و مثل یک آدم معمولی باشم. به اندازه مادرم که سلامتی و شور جوانی اش را وقف من و تحصیلم کرد تا در اجتماع حضور داشته باشم و به اندازه ی پدرم که به فرزندش برچسب معلول زدند و انگار حس می کند چیزی هم به او چسبانده اند.

خستگی با من قرابت خاصی دارد و من همیشه از این قرابت رنج برده ام. شاید چون، بیماری ام با خستگی پیشرفت می کند و توان جسمی ام را روز به روز کاهش می دهد.  همه ی روز ها و شب های زندگی ام تا چهارده سالگی به مبارزه با خستگی مفرطی گذشت. راه می رفتم به یاری دیوارها و دستهای مادر. همیشه در کوچه و خیابان در جستجوی خانه هایی بودیم که ورودی شان پله داشت. پله را که از دور می دیدم، دستهایم را محکم تر به دیوار می گرفتم و با شوق می رفتم تا پله، تا نشستن و رفع خستگی. راه رفتن های من به تدریج آنقدر طولانی شد که کمتر مادری به دخترش اجازه می داد برای دوستی در مسیر مدرسه و خانه همراهی ام کند. دوستی های ما به اجبار بزرگ ترها با زنگ مدرسه به پایان می رسید. کیف و کتابها برای من آنقدر سنگین بودند که در بقالی سر کوچه ی مدرسه به امانت می گذاشتم شان. مادرم در اولین فرصت می رفت و کیف را تحویل می گرفت.