سودایـــی

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

برای دکتر محمد کمالی
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: افراد دارای معلولیت

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند        وان که این که کار ندانست در انکار بماند

 آقای دکتر محمد کمالی عزیز!

من در این دنیای بزرگ، خیلی کوچک تر از آنی هستم که بتوانم از انسان های خوب خدا تقدیر کنم. اما ایمان دارم که شما هم مثل خانم ها بزرگ نیا و دکتر میرفتاح، از چهره های ماندگار زندگی افراد دارای معلولیت ایران هستید.


آقای دکتر! مادرم که از پیش شما برگشت، خیلی آرام تر به نظر می رسید. امیدوار تر.

آن وقت ها درست سه سال بعد از همان روزهایی بود که خستگی های من خیلی بیشتر از هر وقتی به جانم نشسته بودند. آنقدر که جان من و مادرم را به لب رسانده و ناچارمان کرده بودند وسیله ای مثل ویلچر را در زندگی من و خانه مان راه بدهیم. درست سه سال بعد از همان روزهایی که بچه های مدرسه راهنمایی با همه مهربانی های دوستانه شان، نپذیرفته بودند که نمره های خوبم مثل نمره های خوب خودشان بود و ربطی به توجه محبت آمیز و مادرانه ی گاه گاه برخی از خانم معلم ها نداشت.

آن روزها درست همان روزهایی بود که پیرمرد کوچه ی ما، در مسیر مدرسه، نگاهم می کرد و به مادرم می گفت، وقتش را با فرزندی مثل من تلف نکند و بپذیرد که درس خواندن و مدرسه برایم سودی ندارد و بپذیرد که مرا گوشه ی خانه نگه دارند... چقدر پیرمرد کوچه ی ما محکم و با اعتقاد نصیحت می کرد، مادرم را!

آن وقت ها درست همان روزهایی بود که مادرم هر صبح دست هایم را می گرفت و قبل از اینکه همه ی دخترهای دبیرستان ما به صف شوند پله پله تا طبقه ی دوم دبیرستان می کشاندم تا اولین نفری باشم که روی نیمکت کلاس درس نشسته است.

آقای دکتر! مادرم که از پیش شما برگشت، خیلی آرام تر به نظر می رسید. امیدوار تر.

خیلی دوست داشتم بدانم چه گفتید که حال مادرم خوب تر بود و از همان روز دوست داشتم ببینم این آقایی که معاون سازمان بهزیستی کشور است چطور با همه ی مسؤولانی که تا به حال دیده بودیم و شنیده بودیم این قدر فرق دارد. به همین خاطر وقتی سازمان بهزیستی از وجود ارزشمند شما محروم شد و به دانشکده علوم توانبخشی رفتید هم جویای خبر از شما و حال و احوال تان بودم.

می گویند این دنیا خیلی کوچک است و آدم ها گاهی بر اساس و نظم و قاعده ای ناشناخته در آن به سوی هم باز می گردند...

همیشه در پی ایجاد فرصتی بودم که حرف های نگفته خودم و همه ی دوستان دارای معلولیتم را برای دیگرانی که نشنیده بودند، بگویم. فضایی که در آن بتوانیم با دوستانمان همراه شویم و تلاش کنیم برای رفع چیزهایی که آزارمان می دادند. وقتی این فضا را ساختیم یکی از شیرینی هایش، آقای دکتر! دیدار با شما بود.

به دوستانم گفتم که می خواهم به دعوت از مردی بروم که از سال ها پیش، نگرشی انسانی و کارشناسانه به زندگی افراد دارای معلولیت دارد، می نویسد با اعتقاد و حرف می زند با ایمان و عمل می کند به آنچه می گوید.

و ...

شما همراه ما شدید، همان طور که پیش از آن هم همراه همه ی حرکت هایی شده بودید که می خواستند زندگی افراد دارای معلولیت ایران را بهتر کنند.

شما گاهی در کلاس های درس تان و در نشست های مختلف، در میان بحث های کارشناسی و مثال های ملموسی که می زدید قصه ی پیرمرد کوچه ی ما را تعریف کردید و می پرسیدید اگر مادرم نصیحت پیرمرد را می پذیرفت زندگی آرزو در کنج خانه به کجا ختم می شد؟ یک بار وقتی مادرم بعد از سال ها روایت شما را شنید خیلی خوشحال گریه کرد و باز هم حال مادرم خوب تر شده بود...

 

آقای دکتر!

من یادم است که شما همیشه حامی اجرای قانون هایی بوده اید که زندگی ما را زندگی تر کنند، همیشه توصیه کرده اید که الگوی ما برای زندگی با معلولیت افرادی مثل خانم بزرگ نیا یا خانم دکتر میرفتاح (روحشان قرین بخشایش پروردگار) باشند، همیشه همراه دلسوزی بوده اید، همیشه در میانه ی حرکت های مثبت بوده اید، همیشه از توانبخشی مبتنی بر جامعه گفته اید، نوشته اید و از حامیان این جریان در ایران بوده اید، همیشه مشوق دوستی و همراهی افراد دارای معلولیت با یکدیگر در احقاق حقوق شان بوده اید، همیشه حامی پذیرش افراد دارای معلولیت در جامعه بوده اید...

می دانم نگرش مثبت و امید شما حال خیلی از پدرها و مادرهای دیگر خوب کرده است و خیلی از حرکت ها و جنبش های افراد دارای معلولیت با همراهی شما تداوم یافته اند.

آقای دکتر عزیز!

 شما همیشه بوده اید و خوب بوده اید...

 امید به خدا که پاینده و سلامت باشید.

 آرزو / دوازدهم آذر 1391