سودایـــی

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

شرحی بر پای بیقرار!
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سودایی ، افراد دارای معلولیت ، سطحی نویسی

بر یک کوه از افکار منفی هم که غلبه کنیمُ مثبت اندیشانه مست خواب شویم، این پای ما ساز مخالف می زند. (مقصود هر دو پای مبارک است) اندک توان مان را جمع می کنیم و کش و قوس نامحسوسی می دهیم. ثانیه ای آرامش و باز درد مبهمی می پیچد به جان مان. ساعت از سه می گذرد و ما ده دقیقه هم نخوابیده ایم و تف می کنیم به این زندگی که صبح بایستی با لبخند بهش سلام کنی و به همکاران محترم بگویی صبح عالی بخیر! و صورتت چنان شسته رُفته باشد که نگویند "خب معلول را همان کنج انزوا بس!"

 


با شرمندگی از بیخواب کردن مادر محترم تا چهار بامداد ماساژ درمانی می شویم و خمارِ خواب و دردآلود، طفلی، مادر را نوید دروغین می دهیم که خوب شد، برو بخواب.

در خواب و بیداری حوالی پنج بامداد، حس می کنیم تعدادی مورچه در پای ما رژه می روند و ناسزا می گوییم به این استخوان های لامصب که در همه ی تست ها خودشان را ساق و سلامت نشان داده بودند. یک بار دیگر توبه می کنیم از گوش نکردن به حرف متخصص ارتوپد در توصیه به مراجعه به متخصص مغز و اعصاب.

دیوانه وار تا شش به درد می گذرد و ناچار بیهوش می شویم که مادر می گوید: چارشنبه هم نرفتی. بیدار شو. آخر به خاطر خواب اخراج می شوی... با همین دیدگان خواب آلود! به اداره می رویم و ...

این چرخه هشت ماهی بود که هی تکرار می شد تا اینکه یک دوست خیری، ناآگاه از قصه ی دردآلود ما، برای ما و خواهر از یک متخصص مغز و اعصاب وقتی گرفت جهت چک آپ و مشاوره تغذیه با توجه نوع معلولیت جسمی و ...

ما هم با بی میلی کامل (از فرط پرررویی!) و تلاش مادر، همین چهارشنبه که در اداره غایب شده بودیم به مطب مذکور رفتیم و پس دو ساعت و اندی انتظار (با داشتن پارتی سرشناس البته!) با پزشک دیدار نمودیم.

مدام به خودم می گفتم این علائم عجیب و غریب مثل رژه ی مورچه ها در پا... را چطور توضیح بدهم که طبیب خودش بیشتر از ما پایه شد و پیشدستی کرد و آگاهانه پرسید و ما هم چنان گل از گل مان شکفت که با تبسمی عمیق، هر چه در دل تنگ مان داشتیم تعریف کردیم.

 هی ما گفتیم و هی دکتر گفت و تا جایی عاشق این تشخیص زودهنگامش شده بودیم که دوست داشتیم ماچش کنیم! مادرمان هم از نگرانی هایش مبنی بر اخراج ما گفت و ما را بی آبرو کرد که؛ آقای دکتر! از شما چه پنهان، تازگیها به خاطر این بی خوابی ها یک روز در میان اداره می رود و همین امروز هم نرفته و ما خنده مان گرفت از این شرح احوالات گویی مادرو ... دکتر هم کلی تشویق مان کرد که فعالیم علی رغم معلولیت و اینها شاغلیم ...

القصه! پزشک فرمود: نام بیماری شما "سندروم پای بی قرار" است و ریشه های متفاوتی دارد که حدس من در مورد شما با آزمایش هایی که تا بحال انجام داده ای، وجود اضطراب و عدم آرمش و ...

و ما هم بیدرنگ آن ترانه را زمزمه کردیم که " دل بی قرار دارم من، تو سرزمین خوبا  ..." خدای من! آنقدر خنده مان گرفت از نام بیماری و این بیقراری ... که دکتر و دستیار دکتر و مادر و خواهرمان را نیز به خنده وا داشتیم.

سپس دکتر بسیار جدی! بنای نصیحت به خواهر ساکت و مظلوم مان را گرفت که باید خواهرت را الگو قرار بدهی، بس که روحیه دارد و می خندد و من بیمار با این شرایط کم دارم و ... ما هم هی بیشتر خندیدیم که چه غنیمت بیماری هستیم! و این مشکل اعصاب و آرامش و فکر و خیالات و اینها عجب چیزهای به دور از واقعیتی هستند که امشب اینطور بساط تفریح ما را اینگونه فراهم کرده اند...

 از آن روز هم که از مطب بیرون آمده ایم مدام می خوانیم: پای بیقرار دارم من ...

 

خرده سودای یک. این سندرم را سرچ کردم. خب با داروها و رعایت آنچه دکتر گفت و در نِت یافتم بهتر می شوم، انشاالله.

خرده سودای دو. البته همین که 150 هزار تومان ناقابل از حقوق کارمندی خرج داروها و دیدار مفرح با دکتر شد، یادم آورد خیلی چیزهای دردآلود و عوامل خاصی در زندگی هستند که ناچار واقعیت محض اند.

خرده سودای سه. سه جا هست که وقتی می روم کلا درد، ناراحتی ها و مشکلاتم را فراموش می کنم، یکی زیارت، یکی مطب دکتر. یکی نزد افراد ادعای مشاوره و نصیحت!

خرده سودای چهار. به دستیار دکتر جان که در مانده ی" نام" نویسی شده بود، گفتیم محض آبرو داری، در گواهی استعلاجی اداره مان علت استراحت را درد عضلانی بنویسند.