سودایـــی

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

بالاخره من باید به یکی اعتماد کنم، قابلی پلو و پاندورا
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سودایی

دیروز از صُب برنامه ریزی کردم واسه مرخصی ساعتی، قرار بود با خواهر مربی، بریم یه مرکز نگهداری از دختران دارای معلولیت جسمی- نیاز به بازیکن جدید داریم- به خانم مدیر هم زنگ زدم، کلی بفرمایید گفت.


افسوس که ناگهان همه ی عوامل نامحسوس، بعد از گرفتن مرخصی ساعتی، این قرار رو به هم زدن و ما هم زودتر رفتیم باشگاه و سرگرم تمرین شدیم که زنگ زدن: کجایی؟!

یادم افتاد قرار داشتم برم مجتمع فنی تهران، تماشای یک فیلم روسی. "بالاخره من باید به یکی اعتماد کنم" که اسمش دلیل من برای تماشا بود. دلخور از به هم خوردن برنامه ی اولم، با عجله، در ترافیک عصرگاهی، خودم رو از شرق به غرب تهران و به دقیقه ی دهم فیلم رساندم. جسمم خسته بود. سرم درد می کرد. فیلم علی رغم روسی بودن روایت تاریخش، روایت تاریخ بشر در قرن اخیر بود، سرشار از تصویرهایی که دوست شون داشتم ولی روحم از روایت تاریخ بشر خسته شد. شاید ساعت بدی بود برای من. در اوج خستگی روزانه، سوزش چشم ها هم شد مزید بر علت که سالن رو ترک کنم . این طور شد که ده دقیقه به پایان رو هم از دست دادم.

بعد از ماجرای فیلم، متوجه شدم افغان ها، غذایی دارند شبیه مرصع پلوی ما، به نام "قابلی پلو" که بسیار هم خوشمزه س و من از دیروز دلبسته ی این اسمم. گفتن که برای مهمون هایی ست که قابل دارن انگار. سرچ کردم که ریشه این اسم رو پیدا کنم. هنوز چیز خاصی پیدا نکردم.

ولی من عجیب عاشق این اسم شدم. از دیشب هزار بار این اسم رو تو ذهنم تکرار کردم.

دیشب در خماری خستگی برگشت به خونه، دوستی خلاصه ای از قصه ی یک اسطوره را تعریف کرد. بخش جالبش این بود که پاندورا، اولین زن -مثل حوا- موجودی بود که با باز کردن در صندوقچه ی ممنوعه همه ی گناهان و پلیدی ها رو به جهان بشری راه داد و البته امید هم به دست پاندورا به جهان اومد. به نظرم این روایت اسطوره به بسیاری از تصویرهای فیلمی که دیدم، ناخودآگاه ربط داشت. بدون هیچ هماهنگی.

 

خرده سودای یک. دیروز چرا همه ی اسم ها مهم بودن؟!

خرده سودای دو. از دیشب همه چیز به نظرم قصه ای شدن.