سودایـــی

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

چهارده سالگی (2)- هراس ها
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: افراد دارای معلولیت

پیش از چهارده سالگی چیزهایی بود که از آنها هراس داشتم؛

از اولین حاضر غایب های معلم های جدید مدرسه هراس داشتم. باید در چند جمله می گفتم که من همیشه نشسته حاضرم و می بایست تا همکلاسی ها با جملاتی که دوست نداشتم مرا توضیح نداده بودند، سریع خودم را بدون خجالت و با صدای بلند توضیح می دادم. هراس داشتم از مسیرهایی که دیوار نداشت. همیشه زانوهایم زخمی بودند. هراس داشتم از افتادن ها در ظهرهای خلوتی که همه بچه های مدرسه به خانه رسیده بودند و مادرم می بایست با شتاب به خواهر و برادر کوچکم ناهار می داد. هراس داشتم از لحظه ای که می افتادم و می بایست منتظر می ماندم، کسی مرا بلند کند و بایستاند...

و من نمی دانستم، نمی فهمیدم که چطور این بغض های فروخورده و هراس ها هم مثل خستگی می توانند دست ها و پاهایم را سست کنند و عضلاتم را تحلیل برند.