سودایـــی

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

آدم ها و پله ها
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: افراد دارای معلولیت

بانک پنج پله دارد.


یکشنبه روزی بود. مرخصی رد کردم که رأس ده برسم.

 

نبش چهارراه پارک وی، زیر آفتاب روی ویلچر نشسته ام. مقابل بانک ملی. بانک پنج پله دارد. پدر می رود و با یکی از مسوولین بر می گردد.

فرم ها را پُر می کنم. می روند. نسیم قابل توجهی می آید.
خوشحالم که آفتاب به من می تابد. احساس خوشبختی می کنم. فرصتی است که آدم ها را زیر نظر بگیرم. یکی از سرگرمی ها، وقتی دل و دماغی هست.

دو مرد و یک زن پیشنهاد کمک می دهند. مردها پیشنهاد بالا بردن از پله ها را می دهند و زن جوان نگران آفتاب است.

می گویم: خودم خواستم اینجا باشم. ممنون. با کلی لبخند که خوشحال از هم جدا شویم.

کمتر آدمی است که وقتی رد می شود نگاه نکند. حس می کنم این زیر نظر گرفتن دو سویه است. قضیه جالب می شود. من کنجکاو عکس العمل ها آدم ها هستم، آنها کنجکاو شاید تفاوت ها هستند.

مسؤول جوان دوباره با کاغذ های دیگری بر می گردد. نمی رود.
استرس دارم که تند تند بنویسم. شاید آفتاب برای او هم خوشایند نیست. اما انگشت های خسته آرامش را تحمیل می کنند.

تمام که می شوند مرد جوان چیزهایی در مورد خط خوش می گوید و بعد هی از هم تشکر می کنیم که زحمت داده ایم به هم و اینها ...

پیرزن مهربانی رد می شود. زیر لب دعایی می کند. می رود. یادم می افتد که خیلی وقت بود کسی زیر لب دعا نکرده بود. این بار دعا به دلم می نشیند.

با پارک وی، آدم ها و پله ها خداحافظی می کنم. می رویم.