سودایـــی

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

گاهی وادارت می کند...
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: سودایی ، افراد دارای معلولیت

به کنکورهایی که در این دانشکـده دادم فکر می کنم. روزهـای اضطراب و امید...

آن تیک را که در فرم های ثبت نام می زدی، آزاد و سراسری، آزمایشی و غیر آزمایشی، مهمان این ساختمان نسبتا زیبای قدیمی می شدی که در کنار پله هایش سطح شیب دار هم داشت. انقدر ساختمان های آموزشی محل برگزاری امتحانات برای حضور افراد دارای معلولیت نامناسب بودند (و هستند) که روز کنکور باید آرزو می کردی از جامعه ی افراد غیر معلول جدایت کنند و فکر کردن به ادغام و یکپارچه سازی و فرهنگ سازی و ... را بگذاری برای وقتی دیگر.

 

در حیاط با صفای دانشکده علوم توانبخشی، داخل ماشین، منتظر، نشسته ام. یک ساعت و نیم گذشته. کمردرد کلافه ام کرده و افسوس می خورم که ویلچر همراهم نیست! کاش می توانستم کنار حوض بروم یا زیر درختان. احساس می کنم که زندانی شده ام.


یادم رفته بود گاهی، شاید چیزهایی کم است...

مثل آدم هایی که به پا داشتن فکر نمی کنند خیلی وقت گذشته از عادت من به چرخ ها.

درد پا هم اضافه شده و مدام دعا می کنم برگردند و برویم. آدم ها رد می شوند و ته دلم غبطه می خورم. از این حس و حال خودم تعجب می کنم و خجالت می کشم که تو که اهل این فکرها و حرف ها نبودی. تو که تا به حال در باب "پذیرش" کلی سخن رانی کرده ای.

درد! و درد گاهی وادارت می کند که صادق باشی! آخ این درد موذی پاهام و روحم را بی قرار کرده. می گویم: آرزوی شعار زده! برو کشک بساب که دل است و خواسته است. با خودت تعارف داری؟

 یاد روزهایی افتاده ام که با عادت کردن مبارزه می کردم و می خواستم به خودم و همه اثبات کنم چرخ ها موقت اند و در زندگی من جایی ندارند.

 موقت نبودند...

 اگر نباشند چرخ زندگی من نمی چرخد.

 

هوس کرده ام که رسیدم خانه، دوباره، "عادت می کنیم"ِ زویا پیرزاد رو بخوونم.