سودایـــی

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

ساحل بهانه اش بود (به یاد خانم دکتر عزیز)
ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: افراد دارای معلولیت ، سودایی

هنـر زنده دلان خـواب و پریشــانی نیست      از همین خاک، جهان دگری ساختن است

وظیفه ی من نوشتن خبرها، ارسال و بارگذاری شان بود و بیست و دوم خرداد 1389 از آن روزهایی بود که خیلی سخت گذشت. خبری آوردند. و این بار تسلیتی! تسلیت به جامعه ی افراد دارای معلولیت و اهالی ورزش جانبازان و معلولان! یک مصاحبه با بعضی دوستان قدیمی هم خواسته بودند... [i]

بهت زده، ناباورانه و با بغضی که خفه کرده بودم به دنبال کلمه های ناتوان می دویدم تا حجم اندوه عده ی بسیاری را به اطلاع عده ی بسیاری برسانم؛

هوالباقی

با قلبی آکنده از اندوه و با نهایت تألم و تأثر درگذشت سرکار خانم دکتر فاطمه حاج میرفتاح، شخصیت برجسته علمی- ورزشی، از فعالان و پیشروان امور معلولان، بنیانگذار انجمن معلولان ضایعات نخاعی استان تهران را به اطلاع...  [ii]


پایه گذار ورزش معلولان در دانشگاه ها در گذشت

"خانم دکتر فاطمه حاج میرفتاح" یکی از پیشروان ورزش جانبازان و معلولان ایران، استاد و عضو هیأت علمی دانشگاه تربیت بدنی وعلوم ورزش و پایه گذار ورزش معلولان در دانشگاه ها دار فانی را وداع گفت.

خانم دکتر میرفتاح در سال 1325 در تهران متولد شد و در سال 57 در اثر تصادف دچار آسیب نخاعی گردید و سالها زندگی با صندلی چرخدار را تجربه کرده و الگوی زندگی بسیاری از معلولان بود. همکاری با فدراسیون ورزش های جانبازان و معلولان و کمیته ملی پارالمپیک، برگزاری همایش ها و کارگاه های مختلف، ایجاد گروه تحقیق، انتشار ده ها عنوان مقاله، کتاب، مجله، پایه گذاری حضور زنان دارای معلولیت در مسابقات برون مرزی و نمایندگی هیات های ایرانی در مجامع خارجی، از کارهایی بود که خانم دکتر میرفتاح به انجام رساند. وی سرانجام علی رغم میل باطنی به دلیل بیماری کلیوی و دیالیز، ناچار به آمریکا سفر کرد و همواره، حتی از فرسخ ها آنطرف تر از مرزهای کشور، مشوق بسیاری از هم نوعان ایرانی خود بود...

 به دنبال گوشه ای بودم برای آرامش ... چیزهایی می نوشتم و ناخودآگاه، همه تحت تأثیر اندوه خودم بود...

 

برای زنی که دوست همه ی افراد معلول بود

اینها را برای زنی می نویسم که سالهای نوجوانی، آن روزهایی که تازه زندگی بر روی صندلی چرخ دار را تجربه می کردم، خندید و گفت تو که مشکلی نداری! من هم با همه ی غرور نوجوانی با او خندیدم و گفتم:«منم همینُ می گم. مامانم زیاد گریه می کنه.»  از آن روز به بعد همیشه وقتی می خواستند برای معلولیت ام گریه کنند، مغرورانه می خندیدم تا آنها هم بخندند...

 در زندگی گاهی با آدم هایی آشنا می شویم که به اصطلاح قدیمی ها، بر پیشانی شان نوشته اند: تأثیر.

آدم هایی که زندگی و هستی شان می شود تأثیر. به نظرم اینها، همان هایی هستند که لاجرم سخن شان بر دل می نشیند. آنچنان سخنانی که آرام جان های خسته و سرگردان می شوند و آدم ها را سرشار از امید و آگاهی می کنند.

می گویند خداوند آنقدر عادل است که زن و مرد را به تساوی، انسان آفرید... زن باشی، مادر باشی، به دنبال نقطه های اوج زندگی و ناگاه یک حادثه، فقط یک حادثه، آنچنان مسیر زندگی ات را عوض کند که ببینی نشسته ای، یکه و تنها. تولدی دیگر نصیبت شده اما به تصور خیلی ها مرگ بهتر است از... بر که می گردی، درمی یابی آگاهانه و شاید ناآگاهانه، تو را در آستانه ی فصلی سخت رها کرده اند.

 

وقتی سالها پس از سفر درمانی وی به آمریکا و قطع ارتباط مان، صدای ضعیفش را از آن سوی مرزها و پشت خطوط تلفن شنیدم از خودم پرسیدم، این کمبود امکانات چه تأثیرهای غم انگیزی دارد که این گونه زنی را که دوست همه معلولان بود، علی رغم میل باطنی، به دیار غربت کشاند و عاقبت در حسرت یک بار دیگر دیدن مام وطن در کنج فراموشی های روزگار در کمای عمیق مرگ فرو برد.

 امروز به تو فکر می کنم که موضوع رفتن ات دوباره بعد از سه سال مطرح شده و قطره های اشکی که به یادت ریخته شد.

دلم می خواهد همه، نه فقط افراد دارای معلولیت و خانواده هاشان، بلکه همه بدانند، تو چگونه از حادثه تلخ یک تصادف، یک حماسه ی انسانی ساختی.

همه بدانند نشستن تو روی صندلی چرخ دار همان زندگی بود در نهایت ایستادگی. دلم می خواهد همه ی مادرها و پدرها بدانند تو از روی همان صندلی، نه فقط زندگی خودت، بلکه زندگی آرش عزیزت و زندگی خیلی های دیگر را هدایت کردی. مادر بودی. استاد بودی. دوست می شدی تا مشاور باشی و فانوست را بالا می گرفتی که راه را با همه ی پستی ها و بلندی های واقعی اش نشان بدهی.

و به خودم فکر می کنم با صندلی چرخ دارم، در نیمه راه زندگی که تو این گونه به پایان و کمال رساندی ش و با این بیت از دکتر قیصر امین پور به خودم دلداری می دهم:

موجیم و وصل ما از خود بریدن است        ساحل بهانه ای است رفتن رسیدن است

می دانم! خانم دکتر مهربان ما، ساحل بهانه اش بود، نرفته است، معلم صبور ما. رسیده است به بهشت، مادر بی همتای آرش!

 

[1] ر.ج. http://irisfd.ir/index.aspx?siteid=1&pageid=125&newsview=2174

[2] ر.ج. http://irisfd.ir/index.aspx?siteid=1&pageid=125&newsview=421