سودایـــی

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

مات
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: سودایی

مغز خسته ام به چشم های خسته ام فرمانی داده است. می فهمم که تمایلم به مات شدن است. شماره ی سه رقمی داخلی را گرفته ام، گوشی تلفن در دستم، چشمانم نگاهم را در ساختمان های زشت و کوتاه،  بلند، آن سوی پنجره مات کرده اند.

چشم هایم احساس خوب غم گینی دارند.

از دور دست ها، در سرم صدای بوق آزاد تلفن پیچیده.

پشیمانم... کاش این صدای بوق آزاد قطع نشود و کسی از آن سوی خط، در جای دیگری از این اداره ی انگار همه روزه دار، پاسخی ندهد.

در آن سوی پنجره، در میان ساختمان های نسبتاً خاکستری زنی رختی را به بندی گیره می کند، می رود و دیگر کسی نیست.

پشیمانم... از دور دست ها، در سرم صدای بوق اشغال تلفن پیچیده.

در تنم رخوتی است که دست هایم با بی میلی تمام ذره ای از آن، فاصله می گیرند و گوشی را می گذارند و در کسری از صدم ثانیه به روی میز، به رخوت تنم، بر می گردند.

در آن سوی پنجره، زنِ ساختمان نسبتاً خاکستری، آن رو به رو، گلدانی را آب می دهد، می رود و دیگر کسی نیست.

اما تمایل من هنوز به مات ماندن است...