سودایـــی

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

صندلی های شارژی
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: سودایی ، افراد دارای معلولیت

باز تو شارژم! خودم نه... صندلی های صندلی ِ چرخ دارم.

هر از گاهی به این دستگاه مکعبی ِ سیاه متصل به برق و چرخ ها، نگاه می کنم. منتظر چراغ سبزی هستم.

 


بیرون از پنجره، آسمون آبی و تمیزه. دیشب برف و باران خوبی آمد. انگار تصویر پشت پنجره هم شارژ شده. سالن، خالی. در سکوت، مگر زنگ های گاه و بی گاه تلفن ها و گوشی های جا مانده روی میز ها در ساعت ناهار.

...

کاش دستگاهی بود که خودم را شارژ می کرد. گاهی که اعتقادم را به خیلی چیزها از دست می دهم، خیلی در خیالاتم هوس این شارژرها را می کنم.

زندگی عجیب پیشرفت می کرد اگر از این چیزها برای ما آدم ها ساخته می شد! نیروی کار انسان ها به اندازه ی ماشین ها مفید می شد و انرژی ها هرز نمی رفت. آدم ها هر روز قبراق و سر حال به زندگی سلام می کردند. موی سپید و پوست چروکیده هم جز کلمه های مهجور نبودند... مرگ چه می شد؟

 اووف! نه! شاید مرگ لازم است. حتی با همه ی تلخی هایش شاید، لازم است.

البته یک آرزوی خودخواهانه می تواند این باشد که کاش این شارژر را می داشتیم تا به عزیز ترین ها وصل می کردیم و این گونه حیات شان ر اجاودانه می ساختیم- و آن وقت بیچاره این عزیزترین ها! به چه عذاب علیمی می انداختیم شان!

همان بهتر که این شارژ فقط به صندلی وصل شود و نه به آدم روی آن!