سودایـــی

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

که این خانه دو در دارد...
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: سودایی

در خانه نشسته باشی، به عادت همیشه تنها دستوراتی لازم الاجرا صادر کنی: گوش پاک کن!

و گوش نازنینت را آنقدر حساس کرده باشی که شنوای هیچ نصیحتی نباشد. به قول پدر خانواده تحصیلات هم خیلی به آدمی کمک نمی کند. خلاصه یک هفته ای درد بکشی و هی دستور مسکِن صادر کنی و باز هم گوش شنوا نداشته باشی و مادر خانواده ذله بشود که دیگر دستوراتت را اجرا نکند و تو از قرص های ذخیره ات بندازی بالا.


بالاخره پرویی جواب ندهد، با سرزنش های فراوان به دکتر بروی، در شب دوم میلاد حضرت مسیح و درخت کاج مطب با فانوس های رنگارنگ تو را یاد آرزوهای بچگی بیاندازد که بابانوئل بابای تو هم بوده باشد.

و درست مثل همان وقت ها بخواهی آرزویت را بگویی:

ای مسیح مهربان! درست است که خانه ما یک درش در محله مسلمان ها باز می شود و ما در شناسنامه مان مسلمانیم، ولی از این در داخل کوچه، ما اقلیت هستیم و این دکتر و مابقی اکثریت - که این خانه دو در دارد...- خلاصه گره از کار ما بگشا.

 

دکتر نگاهی به گلو و گوش مان کرد و از همان ابتدا - البته بعد از مادر جان که دقیقه ی اول آبروی نداشته مان را برده بود، پیش دکتر- با ما همدلی کرد که طفل معصومیم و خب عفونت به گوش زده و ما چاره ای نداشته ایم که به گوش پاک کن ها پناه برده ایم که این نوع از سرما خوردگی سخت و موذی است و ممکن بوده به خون بزند و ما را به کما ببرد و ... ما هم علی رغم اینکه با 10 آمپول راهی خانه شدیم، به دکتر سال نو را بلند تبریک گفتیم، چند صلوات بر پیامبر خودمان فرستادیم و چند درود به مسیح (ع).

طفلی مادرمان و پدرمان و خانواده مان! به قیافه ی حق به جانب ما دلسوزانه نگاه می کردند و ما هم فاتحانه به آمپول ها فکر می کردیم... البته فعلا با یک گوش زندگی می کنیم و از دنده ی چپ دنیا برای مان به تعطیلی کشیده...