سودایـــی

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

به تقویم مامان
ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: سودایی

هـی از بچگـی شنبـه رو رد می کرد، یکشنـبـه می بردمون دکتـر. هـی لبـاس و کفـش جدیدا رو قایم می کرد که مبادا بار اول مطبی، ختمی، به قول خودش اوون جور جاها بپوشیم.

سر هفت سین، موقع دعای تحویل سال اگه ذره ای آماده نبودیم کن فیکون مان می کرد. لباس خووبا اولین بار به مهمانی. شنبه ها، چرا که نه، شب نشینی خوونه ی عمو و دایی به خوشی ...

این تقویم اول و آخرهای مامان به دور از خنده های ما برای خودش فلسفه ای جدی دارد.

امروز صب با گوش درد سوار ماشینم کرد ولی با یاد شنبه های خطیر، جیک نزدم با لبخندی خوابالوو راهی اداره شدیم...

 داشتم به دکتر رفتن عصر، اغفال بابا و آژانس نگرفتن فک می کردم که زنگ زد:

- بابا نمی تونه بیاد اداره دنبالت. ماشین یاتاقان زده. دکترم باید خودت بری.

می گم: باشه

می گه: دکتر میری حالا؟

 

دلم می گیره... کاش امروز به تقویم مامان یکشنبه بود.

 

 

+ گاهی فک می کنم ناخودآگاه شروع و پایان ها در ذهنم خیلی پر رنگ اند و من این ژن را به ارث برده ام.

+بی خود نیست که با شنبه ها لجم!