سودایـــی

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

داستان زندگی با رییس ها / و خداوند انسان را در سختی آفرید!
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: سودایی ، افراد دارای معلولیت

خدایا ممنون که آدم های سخت گیر، با توجه و مهربان را در زندگی ام قرار دادی.

از دوران مدرسه و دانشگاه یک چیزی در وجود ما بود که ناخودآگاه جذب آدم های سخت گیر می شدیم و بهترین درس ها و نمره ها را از همین استاد ها گرفتیم و خاطرات شیرینی داریم. هر چند که گاهی برخی لب به کنایه می گشودند که: "The apple of teacher's Eye"[i] ولی ما که از نیات خودمان خوب آگاه بودیم گوش مان بدهکار این حرف ها نبود. نه تنها 20 گرفتن از آن استادهای محترم مهم برای مان بود بلکه به دنبال گشودن دریچه های رابطه نیز بودیم و از همین راه و روش کلی دوست های دور و نزدیک پیدا کردیم...

 

 


در اینجا که ما مثلا نیمی از روزمان را به عنوان اداره می گذارنیم در مدت 6 سال، به غیر از یک رییس اعظم که همیشه، همه داریم سه- چهار رییس در واحدهای کاری به خود دیده ایم.

رییس اول، مرد سن و سال داری بود. او بیشتر روز را  درس های عقیدتی- سیاسی می داد. هر روز خبرگزاری و روزنامه ها را رصد می کرد و برداشت های شخصی- جناحی خود به بحثی یک طرفه می گذاشت. هر چه مستقیم و غیر از آن می گفتیم حوصله ی بحث سیاسی نداریم، از سیاست متنفریم، هر کسی عقایدی دارد و ... با تحکم روزی دو، سه ساعت از سر بیکاری ما را هم بیکار می کرد و بله ... خلاصه بعد از دو سال یک روز کاسه صبر ما لبریز شد. رفتیم پیش رییس اعظم به گلایه که ما را اگر تبعید کرده بودید و نمی دانستیم، لطفا به جای دیگری بفرستیدمان و حکایت را بیان کردیم...

قرار شد بر صبر از ما، تغییر از آنها. مدام در دل دعا می کردیم که با کسی کار کنیم که دو کلام بیشتر یاد بگیریم و آزادی روح مان را از خدا طلب می کردیم.

این طورها شد که ما با رییس دوم همکار شدیم. نامحسوس گفته بودند؛ مدیریت با خودت.

رییس دوم آدمی بود خاکستری و کاراکتری بسیار داستانی داشت. یک کارمند اداری به معنای تمام، دلبسته به صندلی. از همان طیفی که تعدادشان در محیط های اداری کم نیست. طفلی مدام با استرس دست و پا می زد و از همه گزینه های روی میز استفاده می کرد که مبادا لباس ها و صندلی اش را بگیرند. هر چه می خواستیم به کارها سر و سامانی بدهیم و روزها را با الویت بندی امور آغاز کنیم، همان سر صبح می آمد یک لگد می زد زیر کاسه و کوزه ی اهم و مهم و با استرس، هر پنج دقیقه کاری به ما محول می کرد و هر نیم ساعت با اضطرابی دو چندان پیگیری می کرد و ما که خودمان خدای استرس و این حرف ها بودیم کل روز را به آرامش بخشیدن به رییس طفلی می گذراندیم. گاهی خودمان را لعنت می کردیم که خود کرده را تدبیر نیست و گاهی به یاد شکنجه های اعتقادی، می گفتیم: صبوری کن... به تدریج، زرنگ بازی های کودکانه ی رییس طفلی را می فهمیدیم کفرمان بالا می آمد و باز دلمان می خواست به رییس اعظم شکایت کنیم ولی خب می ترسیدیم دختری لوس و ناسازگار بخوانندمان. بدتر اینکه کار ما قدری خبر نویسی و خبر رسانی داشت و رییس طفلی که تازگی ها واژه های به روز بودن و آن لاین را از خودمان یاد گرفته بود و همیشه دلش می خواست سری تو سرها در بیاورد، بسیاری از عصرها، پنج شنبه، جمعه ها، مهمانی ها و عیش های غیر اداری ما و حتی خانواده را هم مختل می کرد.

 از طفلی گری های رییس دوم که دامن ما را می گرفت همین بس که از ترس صندلی، همیشه روحیه ی بدهکاری به همه ی آدم های درون و بیرون سازمان را داشت و طبعا با آن حجم کاری که بر سر ما می ریخت ما را هم بدهکار دیگران می کرد. بارها به زبان خوش، دوستانه، دلسوزانه، خواهشانه، غضبناک و غیره به روش های مختلف غیر مستقیم و مستقیم درباره نحوه ی برخورد با واحدهای دیگر و مخاطبین بیرونی به بحث، جلسه و هم اندیشی و ... می نشستیم. در ظاهر حرف های منطقی را گوش می کرد. سکوت می کرد. معصومانه نگاهت می کرد و می پذیرفت اما زهی خیال باطل از یک ساعت بعد... که روش ایشان همانا، چشم گفتن و کار خود کردن بود.

در میان این احوالات گاهی رییس بزرگ احوالات مان را می پرسید و ما هم کم کم گلایه هایی می کردیم و البته خود رییس بزرگ خوب آدم هایش را می شناخت و ما را دعوت به صبوری و انعطاف در زندگی می کرد. هر بار که حرف می زدیم خدا هم صبر ما زیاد می کرد و آرام می گرفتیم و با غرغر های ریز به ادامه می پرداختیم. زندگی همچنان دو سال دیگر  با استرس گذشت و همه ی دوستان و دکترهای مهربان با یادآوری "استرس برای بیماری شما سمی تدریجی و تأثیر گذار است" بیشتر روی اعصاب ما راه می رفتند.

گاه اعصاب و عضلات ما، اضطراب را در روز ده بار عمیقا درک می کردند. جسم مان وا می رفت و ما با غصه فقط به دل به مانیتور، تلفن، خودکار و درد و دل های تکراری مصاحبه شوندگان و اخبار می سپردیم که مبادا از فرهنگ سازی غافل بمانیم و آن دیگران، از دادن کار به یک دختر دارای معلولیت پشیمان شوند.

گاهی به ارزش سلامتی، کار و پول و خانه نشینی فکر می کردم اما اهل این حرف ها نبودم و تصور جا زدن هم آزارم می داد. در همان روزهای بی حوصلگی پچ پچ هایی در اداره می شنیدم. یکی از رییس های خیلی سخت گیر قبلی برگشته و همه در تلاش بودند که کارشان به او نیفتد و کار ما یکی – دو بار اتفاقی به هم افتاد. از آن جایی غرق در افکار و استرس های خودمان بودیم خیلی جدی نگرفیتم. اما یک روز ناگهان امر بر ما مشتبه شد پرس و جو کنیم ریشه این حرف ها در کجاست. در آن برخوردهای کوتاه، دیده بودیم که این رییس فقط در کارش جدی است. خلاصه نقل قول های ترسناکی شنیدیم و البته شنیدیم دوست جان رییس بزرگ هم هست و بله ... همین ها برای ما که در اندیشه هجرت بودیم و هنوز همان عادت مدرسه و دانشگاه را داشتیم، کافی بود. یک روز با ترس و لرز رفتیم با آن مرد خیلی سخت گیر حرف بزنیم! نتیجه ی همان حرف ها و بحث ها شد، کار با رییس سوم.

آیا رییس سوم سخت گیر بود؟ بله. ترسناک و مخوف بود؟ خیر. در کار جدی بود و ما هم پیرو آنچه شنیده بودیم یک ابهتی دیده بودیم که ترس هم دارد ولی بعد از چهار سال در این اداره ی عزیز کسی را پیدا کرده بودیم که شنوایی هم داشت و شنوایی یکی از نعمت های خوب خداست. کار کردن با رییس سوم خوب بود اتفاقا. می دانستی که اولویت چه چیزهایی است و نظم را باید رعایت می کردی. در این رییس کشف کردیم که از همان آدم های با احساسی است که احساساتش پنهان است. ما مهربانی و انسانیت را با هم تجربه کردیم. در این جا، این رییس، به مناسب سازی برای افراد دارای معلولیت شدید توجه کرد و حالا من هر وقت می توانم سری دکمه های پایین آسانسور را با توانایی اندک دستهای خودم فشار بدهم و تنهایی در طبقات حرکت کنم، هر روز بدون نیاز به کمک و حضور پدرم در حریم کاری داخل ساختمان اداری شوم از خدا تشکر می کنم که رییس سوم را با آن قدرت شنوایی و توجه در مسیر من قرار داد تا بدیهی ترین نیازهای مرا (که عدم تحقق شان چهار سال زندگی را غم انگیز کرده بود) با همان جدیت در کار جدی بگیرد. یکی از خصوصیات خوب این رییس بیان آنچه می دانست، عدم پنهان کردن آنچه نمی دانست، تلاش برای یادگیری و تعامل بود که گاهی تعجبم را بسیار بر می انگیخت.

اما چه می شود کرد که رییس خوب خودش تغییراتی در کار خودش ایجاد کرد و روزگار ما را با رییس چهارم همکار کرد که حوصله ی تعریف کردنش را اصلا نداریم و دلمان می خواهد انگشت مان را روی نقطه بکوبیم!



[i] نور چشمی استادها

 

+ شاید یک وقتی به رئیس چهارم هم بپردازیم ولی خب شمه ای از کرامات ایشان را ناخودآگاه چند پست پایین تر، شنبه های اداری، آورده ایم.