سودایـــی

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

Mild Progressive
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: سودایی ، افراد دارای معلولیت

آدمی در هر حالی و از هر زاویه ای می تواند شرحی بر حال خود بنویسد.

 

 


گفت: تا دوشنبه مدارک پزشکی تُ آماده کن. این بار چیزی از آن شرح حال نگفت...

ولی ویرم گرفت که در فولدر مدیکال داک. سری به فایل ریپورت بزنم و مروری. خواستم ببینم این پیشرونده ی خفیف، تا کجاها مرا برده- از دو سال پیش تا به حال که نوشته بودم برای پزشک دیگری که ببرد به راه دور... 

این فایل ریپرت را به پیشنهاد خودش نوشتم. اول که پیشنهاد داد، از ترس مرور، در دلم غرغر کردم که چی؟! خب زبان را خدا داده، توضیح می دهم که آقای دکتر من این بوده ام، این شده ام و همین ها... اما بعد از نوشتن کلی خوش حال بودم که 29 سال بیماری را در در یک برگه A4 ثبت کردم.

حالا دوباره ویرم گرفت که به روز کنم همه چیز را در همان یک ورق. داشته ها و نداشته هایی را که این mild progressive به جسمم و ناگزیر روحم تحمیل کرده. از اولم، از همان وقت که من گریه کرده بودم دم آمدنم تا حالا ...

اولیـن بار این عبارت را در مدارک پزشکــی کشف کردم. روزهــای بعد از نوجوانی بود و چه روزهـا و شب هایی که به گریه گذشت.

کلمه ها، کلمه های پوچ قراردادی گاهی به قدری در زندگی پر رنگ می شوند که آدمی را از اوج به قهقرا می کشانند یا بر عکس.

انگار نه انگار که من پیشرونده ی خفیف را طوری زندگی کرده بودم که دیگران گاهی به آن می گفتند موفق! ترجمه ی این ترکیب چنان مرا در هم شکست که برای اولین بار کسی به من می گفت: هی! در اثر حادثه ای، دچار چیزی شده ای!

مثل اولین روزهایی که بعد از سال ها راه رفتن با مشقت، یک صندلی، به زندگی ام اضافه شد.

 

و حالا چند ساعت اول صبحت را به روز کردن این فایل به ظهر می رساند تا در غیابت اگر کسی خواند، به ویژه همان پزشک ها که تنها کارشان با نشانه هاست، فقط نشانه بخواند و از لابه لای سطرها مثنوی بیرون نریزد و قصه بماند برای خودت.

هنوز هم مرور کردن آنچه با توست و زندگی اش می کنی گاهی تلنگری است که چشمانت را خیس می کند ولی به زیبایی اش می ارزد.

آنچه شد را می نویسم و برای آنچه هنوز در آن سطرها به قلم نمی آید، تنها تو را شکر می کنم و از تو یاری می جویم.