سودایـــی

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

گشایشی؟
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: سودایی

«چتری به اضافه ی فقط دو سانت از نوک موها»، با لبخند. تأکید کردم، لطفا فقط دو سانت.

زن قیچی را بر داشت. «سر پایین». تأکید کرد، خیلی پایین. سرم را به قدری پایین بردم که آینه ها هم از من رو گردان شدند.

صدای زنانه ی پسرک خواننده، زمزمه ی مداوم دخترک دستیار که مژه ی مصنوعی می چسباند لا به لای مژه های آن دیگری. چق چق قیچی و هـای و هـوی سشوار... زن دو طـرف چتـری هـا را اندازه می زند. من به اندازه ی تناقض میان حجاب اداری و چتری فکر می کنم.

«مبارک باشد.»


 سر بلند می کنم. ده سانتی از نوک موها رفته و چتری ها هنوز کمی حجاب دارند.

احساس سبکی بدی است. چیزی زیاد از من کم شده، انگار. بر خلاف قرار...

بی قرارم. این روزهـا به نظـر، خلاف قـول ها و قـرارهـا پیش می رود. فکر می کنم رسیـده ام ولی نرسیده ام. انگار سه، چهار سال را، کمی، قمار کرده ام.

 

خواب دیدم عمــه خانـم یک عمر بقچه هایش را وارسـی می کند. مـامـان و زن ها کنـار دستش نشسته اند و کمک می کنند...عمه خانم از میان جمع، با مهربانی بی سابقه ای مستقیم به سمتم می آید. رعنا و جوان. خم می شود، بی هیچ حرفی با لبخند، یک انگشتر طلا به من می دهد.

می دانم که عمه حالا نباید باشد و یادم است چیزهای بدلـی، الکـی دخترانه را به طلاجـات ترجیـح می دهم و حتی خیلی صاف و روشن یادم است که در تعبیرهای مامان، مرده چیزی به آدم بدهد، خوب است، گشایشی در کار است... انگشتر را به انگشت می کنم و عجیب می پسندم، می خندم. خوش حال ترین دختر جمع منم ... سر می چرخانم عمه را نمی بینم. خنده ام خشک می شود، به پهنای صورت اشک می ریزم.

 

اشک ها از خواب به بیداری می ریزند، دم صبحی به انگشتم خیره می شوم.