سودایـــی

کار جهان جز بر مدار آرزو نیست

به خاطر تأثیــر
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: سودایی ، افراد دارای معلولیت

دخترک رو اولین بار در جمعی دیدم که اصلن به من ربطی نداشت.

من از سر کنجکاوی های بیست سالگی و شناختن جماعتی که شاید مشترکاتی ظاهری با هم داشتیم در میان شان ساکت نشسته بودم. ترجیحم فقط گوش دادن به دیالوگ ها بود.

نگاه سنگین دختــرک را حس می کردم و من رسمـن حس و حوصلــه ی هـم کلامی نداشتم. از چهـره اش آرایش غلیظی چکه می کرد... حرف زدیم. سوال پیچم کرد. یکی، دو بار دیگر به همان روال، هم را دیدیم. شماره ام را داشت و هــر بار که دستگیرم می کرد جز چنـد جملـه، چیـزهــایی می گفت که به نظرم ربطی به من نداشت و ...

بعدها فهمیدم نزدیک شاه عبدالعظیم فروشنده ی لوازم آرایش است.


از آن جا که دنیا دهات کوچکی بیش نیست، دیروز بعد از ده سال هم دیگر را دیدیم. در مسابقات دوستانه. کلاس پزشکی نداشت و تنها یک گوشه نشسته بود. هنوز هم همان طورها... و البته آن شیوه ی بزک، گذشت زمان را در چهره اش اغراق آمیزتر ساخته بود.

برای اولین بار بدون اکراه حرف زدیم. خواهرش را از دست داده بود. حرف ها و درد دل کردن هاش با تنگی نفس و مشکلات ریه همراه بود این بار و من نگران اشک هاش در جمع بودم. دوباره شماره گرفت.

دلم گرفت برای دخترک و خواهرش و چیزی در آن مکالمه ی کوتاه شگفت زده ام کرد! 

بابت اتفاقی تشکر کرد که دو سال پیش افتاده بود و من فکر نمی کردم برای او هم مثبت بوده باشد... دخترک بر خلاف انتظارم تنها کسی بود که به یاد داشت.

به خاطر آن اتفاق دو سال پیش، مدت کوتاهی بر من سخت گذشت، آزار دیدم. استرس داشتم و بعدتر ها به نوعی پشیمان بودم، گاهی خودم را سرزنش می کردم که تو را چه حاصل ...

 

گفت: ندیده بودمت که بگم، هر وقت حرم می رم خیلی دعات می کنم.

 

از صبح تا شب مسابقه بازی و نشستن، خسته کرده بودم. اضافه بر اینکه دو مسابقه را باخته بودم. ولی حالم خوش بود. نه برای تشکر، خوش حال به خاطر تأثیر...