بدون هیچ مناسبتی!

بانو جان!

روزهای را زیادی به نوشتن برای شما فکر کردم و هر بار که خواستم نشد. ترسیدم و عقب نشستم.

من اعتراف می کنم که از کلمات می ترسم. از ابتذال واژه های ابزاری. ترسیدم و ننوشتم. تمام فکرم این بود که  نمی شناسم تان و آیا  من هم دچار مناسبت ها شده ام؟

هر وقت که از شما یاد می کنند تصویر آن پنجره ای در ذهنم نقش می بندد که پدرتان از آن با شما حرف می زده. پنجره ی آن اتاق گلی و به آن چاهی فکر می کنم که همسرتان با آن درد دل می کرده و شما در ذهن من همیشه پس پرده ها هستید. در حجاب و پوششی که هنوز هم ...

 

بانو جانم!

فقط می توانم بنویسم که شما را بدون هیچ مناسبتی دوست دارم.

/ 2 نظر / 15 بازدید
رها

اوهوم و این نوشتن های بی مناسبت بهترین حس ها را دارند همیشه