و راوی هنوز قصه را تمام نکرده است ...

از درد به خودت بپیچی و به کریستین و کید[1] فکر کنی که نصفه مانده... زیر لحاف اشک بریزی و به راوی که از نصف کمتر هم شناختی ش فکر کنی.

 یاد قراری بیفتی که بعد سالی گذاشتی تا جمع کنی همه را و دانه های سپید برف و درد - که لعنتی صاحب خانه شده- نقش بر آبش کرد...

 

لبخند مهربانش به دلت می نشیند. این انگشتان کشیده چه کارها نکرده اند که پیرمرد طفلی، تعریفش همه جا هست و حالا زنی باید کنار دستش بنشیند و دیلماج کلماتش به بیمارها باشد.

 با گوش های سنگین هم اجازه نمی دهم بیش از جز یک جمله ترجمه کند. کیفور می شوم. فقط به چشم ها و لب های پیرمرد نگاه می کنم. تند تند حرف می زنم و ارتباط بی واسطه شکل می گیرد. زن سکوت می کند.

به قدری خوش حالم که دکتر می گوید: به این شنگولی مشکلی هم داری؟

یاد قرص ها می افتم. می خندم و با شادی برایش قصه ی مسکن ها را تعریف می کنم.

 

ترافیک سنگین. سوز زمستان پشت شیشه ی ماشین ها. بخاری را به میل خودت کم و زیاد کنی و دیگران را کباب. سیخ مطالعه ی پیرمرد با گوش ها، کار خودش را کرده باشد تا شنگول را در اتاقش جا بگذاری و حالا مسکن های لعنتی هم بروند به جهنم و تو در خلسه ی دردآلود به انگشتان زیبای پیرمرد، خط زیبای زن، اتاق شاعرانه ی نیمه تاریک آن دو و چیزهای زیباتری فکر کنی که قرار است در بهشت بدهند.

 

کریستین و کید را تمام نکرده ای... زیر لحاف اشک می ریزی و به راوی که اصلا هم نشناختی ش فکر می کنی.

درد هم تمام نمی شود از رنجی که می بریم[2] و راوی هنوز قصه را تمام نکرده است ...

 


[1] کریستین کید، هوشنگ گلشیری

[2] از رنجی که می بریم، جلال آل احمد

/ 1 نظر / 13 بازدید
نیکی

خیلی زیبا و غمگین بود. خدا به همه صبر بده تا گرفتاریهامون رو تحمل کنیم.