بی صدا آمدی. از آن تولد تمام صورتی مهر ماه هشت سال پیش که ناغافل با میم و بقیه به خانه ی ما آمدی برای من انگار بیست سال گذشته ... و من آن شب مدام معذب بودم. باور وارد شدن تو به حلقه ی دوستی های من خیلی دور به نظر می رسید.

در آن کارهای داوطلبانه ی مشترک هم نمی خواستم که باشی. تو را غریبه ای می دانستم که جورش با ما جور نیست و سکوت های طولانی اش را هزار تعبیر کودکانه می کردم و به همین خاطر دلم می خواست نیامده برود.

 

این اعتراف برای خودم عجیب و خنده دار است.

 و حالا تو، یکی از عزیزترین هایی!

 حتی اگر من این سوی شهر گرفتار روزمرگی های خودم باشم و تو آن سوی شهر گرفتار زندگی... حتی اگر هزار بار با هم حرف نزنیم ... و نبینیم هم را...

 

گرچه ما هیچ وقت میچ و موری نبودیم اما هنوز هم خیلی وقت ها در میانه ی دردهای مزمن آرامش را از دیالوگ های آن سه شنبه های تصادفی پیدا می کنم. من هنوز هم در غم انگیزترین روزهای زندگی، آن سه شنبه های مهربان را فراموش نمی کنم...

 

از دوست به یادگار دردی دارم را، هزار بار با تو شنیدم و این درد را خب نمی شود به هزار درمان هم داد...

خیلی حرف های این پست ننوشته ماند. می خواستم اردی بهشت امسال این ها رو روی کاغذ بنویسم برای خودم اما دیشب فهمیدم که این سطرها برای خود توست ...

آرزوی من نهایت آرامش و خوشبختی توست :)

/ 2 نظر / 30 بازدید
رها

اوممم... چه خوبن این دوستی ها . توی این روزهای یکنواخت ماشینی گرمالو، یاد این دوستی ها مثل یخ در بهشت هست :)

artdisability

سلام اعیادمبارک نخستین جشنواره هنرهای تجسمی دررشته های (نقاشی،گرافیک،کاریکاتور،خوشنویسی وعکس)با موضوع سفرومعلولین از شما دوستان خواهشمندم که این لطف کنید واین خبر را اطلاع رسانی کنید متن فراخوان دروبلاگ artdisability.blogfa.com ............... خوشحال می شم هم شرکت کنید هم دراطلاع رسانیش من را کمک کنید وهم دوستانتون را تشویق کنید که شرکت کنند ممنون عزیزم