آخ اگر که کلاغ های سپید دوباره به بام ها بنشینند!

تا آن روز، من کتاب تاریخ ادبیات را برای امتحان ساعت آخر از بر می کنم.

 به شعرها نظمی می دهم.

قصه ها را در ذهنم عاشقانه می بافم.

 صندلی چرخ دار را پیش از رسیدن به آن سراشیبی هولناک، کنار نیمکت خالی قفل می کنم.

به زن های چاق، زن های لاغر، مردهای پیر قدیمی لبخند می زنم.

در دلم هوای پیاده روی را حبس می کنم.

 برای کلاغ سیاه های باغ قیطریه خوراکی های کوچک می خرم

به دیالوگ های پوچ شان گوش می دهم

تا آن روز که همه هراس های سنگین در من ذوب شوند

و کلاغ های سپید...

آخ اگر که کلاغ های سپید دوباره به بام ها بنشینند...

/ 3 نظر / 10 بازدید
سرونازشیراز

ای عـــشـــق هــمـه بـهـانـه از تــوســت. مـن خـامـش‌ام ایـن تــرانــه از تــوسـت. آن بـانـگِ بــلنــدِ صبحــــگاهــــــــــی. ایـن زمــزمـه‌ی شـبـانـه از تــوست. مــــن انـدوهِ خـویــش را نـــــدانـم. ایـن گریـه‌ی بـی بـهانـه از تـوست..[ماچ]

فاطمه

سلام آرزوجان چه زیبا کارهایی میکنی چه زیبا مینویسی مطالب قشنگت ذهن مرا آراسته کرد احسنت باید گفت

بهار

یعنی کلاغ های سفید دوباره به بام ها می نشینند؟