به پایان نمی رسد قصه ...

 خواب رفته. ساعت سه صبح. حال و هوای اسفندی دارم.

کلمه های وحشی در سرم به هم می چسبند. جمله می شوند. جمله ها خودشان را سر هم می کنند تا طرحی در اندازند و آدم ها، همین آدم های معمولی، خموده، خسته و خواب آلود رخت خواب شان را پهن می کنند در سطرهای اول قصه...  

و قصه مدام نق می زند؛ خوش آغاز نباشم شاید. تعلیق ندارم شاید. چفت ها با بست ها جوش نخورند شاید. سر نرسد پایان، پایان و به پایان نمی رسد قصه...

بیدار می شوند آدم ها و من هنوز هم خواب های داستانی پریشانی می بینم.

/ 2 نظر / 21 بازدید
حدیث

سلام وبلاگ خیلی قشنگی داری[پلک] امیدوارم همیشه موفق باشی[قلب] خوشحال میشم به منم سربزنی[لبخند][گل]