حرف های مجازی

دیشب خسته بودم و غرغرو. شاکی از جناب روحانی، افزایش ساعات کاری و کلافه از تصور بی حرکت نشستن روی ویلچر آن هم 44 ساعت در هفته، رفتم خودم رو بخوابوونم که یکی از دوستان قدیمی، صمیمی اس داد:

- تو اس ام اس هـای منـو می گیـری؟ یک ماهـه جواب منـو نمـی دی؟ چرا فقط اس هـای مـرتبط به امـور مالـیـت به مـن می رسه؟!

و قبل از اینکه جواب بدم، دوباره نوشت:

_ آرزو! می خوای قهر باشی، باش. اما با من حرف بزن:(

- من کلی باهات حرف زدم، قربون صدقه رفتم. سؤال پرسیدم! تو که یه دونه اش رو هم جواب ندادی، به هم ریختم...

یاد بچگی ها افتادم که نه موبایلی بود، نه شبکه های اجتماعی و نه قهری به معنای قهرهای چند ماهه. سر و ته قهر ها نهایتاً یک ساعت بود.

خنده ام گرفته بود که اس ام اس های مرتبط به پول بدون هیچ انحرافــی رسیده بودند. خواستـم بنویسـم گویا حسـاب و کتـاب مـون از دوستی مون شفاف تره و زبان درازی و این حرفها که ترسیدم آخر شبی اسباب دلخوری کامل بشه. ولی من که قهر نکرده بودم با کسی! نوشتم: نرسیده و قهر چیه و ...

یادم رفت که قرار بود خودم رو بخوابوونم. بیدار بیدار شده بودم و هی به ابراز احساسات از راه دور آدم ها-همان ها که در فیس بوک فرشته های آسمانی می شوند- اس ام اس های نرسیده ی دوستم، قربون صدقه های مجازی و به هم ریختنش فکر می کردم!

به اینکه چقدر ذهنم درگیر خودم بوده و اینکه علی رغم نزدیکی خونه هامون حتی به هم تلفن هم نزدیم ...

و اینکه اینها، این روزها کلیشه ای ترین دیالوگ های دنیا به نظر می رسند و ما ظاهرا منطقی، قبول می کنیم که خیلی هم تن به این کلیشه ها ندهیم! شاید هم توجیه مان این باشد که؛ اندکـی فاصلـه لازم است و مــا در حـال تغیـیـــر، گــذار به روشـن فکری و گرفتاری های بی پایانیم.

خلاصه در بیداری شبانه که آدم با خودش بدون واسطه خلوت می کنه دلم هوای صداقت های کودکی رو کرد. شاید بد نبود باز هم به جرم اغراق در فاصله ها جریمه بنویسیم. 

 

+شاید هم این احوالات ما با شروع ماه مهر و پاییزی شدن مان بی ارتباط نباشد.

/ 7 نظر / 15 بازدید
پريسا

جمله که کاملا درسته و قبولش دارم ولی مداد قرمز رو نمی دونم چی بگم [چشمک]

مانی

می‌بینم که تو هم تغییر دکوراسیون دادی! :)

مهیار

پس معلوم شد آب بستن، ببخشید، فاصله انداختن توی کار نوشتن رو از همون وقتها آغاز کردید!... [زبان] [خنده]

گیسو

قالب جدیدووووووووووووو [چشمک]

رها

منم کامنت گیسوووو :))

حسین

سلام خسته نباشید این جریان مداد قرمز و مشقت خیلی جالب بود اصلا کلا جالب بود مرسی