شهر من، این مدینه ی فاضله!

چیز زیادی به بهار 93 نمانده که اتفاقاتی دلخراش تر...

مرگ دو کارگر زن که از شدت آتش سوزی کارگاه خیاطی، خود را به آغوش نا امن تجهزات آتش نشانی پرتاب می کنند، خودکشی مرد دست فروش مترو که دار و ندارش را می ستانند تا معضلات اجتماعی را مهار کنند، ادعای مهار تورم نقطه به نقطه! موج تبلیغات فرزند بیشتر، زندگی بهتر و آلودگی هوا در شهر من، این مدینه ی فاضله، تهران!

 

شاید باید رفت و ساکن شهرهای نزدیک و جدیدی شد مثل پردیس که کمی اکسیژن شان پاکیزه تر است. خانم ابتکار هم خب همین طورها گفته: "دست بچه‌تان را بگیرید و از تهران بروید".

شهرهای جدید بی صاحب و امکانات هم خیلی زود کهنه می شوند و کلان شهرهای آلوده، زوج و فردهایی که روز به روز آلوده تر می شوند و آسمانی که همه جا انگاری یک رنگ است...

خب شاید سرزمین جدیدی باید! مثلا ینگه دنیا؟ اما سرنوشت غریب ساناز نظامی آن سوی آب ها و خاک سپاری آرزوهایش، قتل دردناک درجه ی دو را، چطور باید فراموش کرد؟*

 این همه اتفاقات آزار دهنده و بالاخره توصیه ی زندگی در حال و لذت بردن از چیزهای کوچک. دلخوشی هایی که آدمی را همچنان به زندگی آویزان می کنند.

 

 *البته قاعده این است که فراموش می کنیم چون عادت می کنیم.

/ 1 نظر / 16 بازدید
مهیار

بله! هر دم از این باغ، بری می رسد! و به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است! اما، دردآورتر اینکه: این روزها احساس می کنی هیچ آرزویی دست نیافتنی تر از این نیست که: فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم!؟ پ ن: زیاده جسارت است، لذا تا وارد لیست سیاهمان نکرده اید باید اقرار کرده به عرض برسانم عبارات فوق همه کشک! بوده و کماکان: "کار جهان جز بر مدار آرزو نیست" [زبان]