بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان ها

وسط یه روزی که صبح ش با کج خلقی شروع شد.

و تو خواب آلویی، خسته ای، به هزار و یک مسأله ی سخت فکر می کنی... اون وقت یکی می آد و بی مقدمه، یه قرآن کوچیک با یه جلد نرم قهوه ایِ دوست داشتنی می ذاره رو میزت و تو مشغول تلفنی.

با چشم و ابرو می پرسی: جریان چیه؟

جواب نمی ده و می خنده...

بعدش می فهمی که برای تو خریده این یار مهربوون رو...

 و خُب حال دلت خوب می شه! خوب خوب خوب. اوون قدر خوب که همش می خوونی:

وقتی دل سودایی می رفت به بستان ها ...

 

 

+ می دونم که خدا بازم یه واسطه فرستاده برای جبران نسیان های من سودایی.

+ تازه امروز روز میلاد امام حسن م هست :)

/ 1 نظر / 18 بازدید
رها

به قول خودمون : اینا همه ش یه نشونه اس :)