دوازده سال پیش، بهار

در عالم پریشونی افکار و سرگردوونی بین FB و چند صفحه ی دیگه، دلم هوای فولدر قصه تو درایو E رو می کنه.

به یاد قصه های قدیمی و هزار تا خاطــره ی شیـرین و روزای خوب، دلم مـی گیره. نمی دوونم با اوون فایل های قصه های روزای کانون چه کردم. اوون بخش از حافظه م پاک شده؟! همین بیشتر پریشوونم می کنه.

 تو فولدر قصه، انگاری، چیزی نیست که به من تعلقی داشته باشه یا حداقل در این لحظه با حسّای الانم، من بهش تعلق داشته باشم. فولدر قصه پی.دی.افای دانلودی رمان هایی از نویسنده های مختلفه.

فقط یک فایل از قدیما اوونجاست. فایل مهتاب و آب و آینه. نوشته شده در بهار 12 سال پیش.

می خوونم و ذهنم در گیر خاطره ها میشه.

 

طرح: بهمن زارعیان

 

« از مهتاب و آب و آینه / بهار 1380

 ... عزیزجان سلام!

قصه ی دوری من از هزار و یک شب گذر کرده است. عاقبت شبـی از شب های خدا بی مهتاب، خواهم آمد.
عزیزم شفاعت کن. به آقاجان بگو عاق بشکند. توبه کرده ام. آقاجانم را بگو می آیم، رستم را پرده می کنم. یک مرد چهار شانه، سبیل دار، شاخ گاو به سر.

هیچ روزی نخواهد آمد دیگر. خورشید تا ابد خوابیده است.

چشم گشودم. تکه آینه یی بود و خورشید سرخ و خواب. شبیه مریم عذرا. گویی عیسی این بار در رحم مریم خوابیده است، تا ابد. مریم عذرا که می گویم انگار خورشید داغ می شود که: «مهتاب و آب و آینه، یک جنس دارند.»

 

/ 2 نظر / 20 بازدید
رها

نمیدونم چرا یاد عباس معروفی افتادم . اوم !

پریسا

من هم یاده مصطفی مستور :)