ای خدا! آنها مهربانند.

پخش زمین شدم، پا در هوا سر بر زمین، از دردش که بگذریم خنده دار شده بودم. بیچاره آقای همکار در آسانسور طبقه ی همکف شک زده، داد زد. در آن حالت عمیقا دردناک و اشک آلود و خنده دار کمی دامن مانتو را کشیدم پایین و همان وسط از خودم تعجب کردم.

همه می خواستند هی بگویند استقلالم خطر داشته و آنها از اول می دانستند. (آنها مهربانند. خیلی. آنقدر که همیشه هول می کنم از ترس اینکه پیمانه ی محبت شان آن قدر پر شود که من هیچ پیمانه ای برای جبران پیدا نکنم. ) امروز کلی دعوا کردم تا قبول کنند وقتی به من می گویند اتفاق بوده، باور داشته باشند اتفاق بوده.

به بابا می گم: برو، دنبال ویلچرم راه افتادی که چی؟

می گه: من تا طبقه ی سه میام، بقیه شو خودت برو.

- نمی خوام

- میام

- نیا

- میام

- الان دیگه ویلچرم امنه. دُرُس شد.

- من به ویلچرت چی کار دارم؟

- برو

- می خوام لیوان چایی تو بشورم!

- دست نزن، هل نده

- باشه

ای خدا! آنها مهربانند. خاک بر سرم آنها مهربانند.

/ 2 نظر / 9 بازدید
هاجر

میدونی چی دوست جان؟ این یه قانون مسخره واحمقانه است، به طرز وحشتناکی وجود داره و اینه: به صورت ناخودآگاه ما کسانی رو که بهم بیشتر محبت می کنن، بیشتر پس می زنیم.. من تجربه اش رو دارم و می فهمم که چه قدر حس بدی به آدم دست میده، آدم از خودش عصبانی و کفری میشه :( ولی من معمولا با یه هدیه و عذرخواهی از دل اون مهربونا در میارم ، تو هم مهربونی و میتونی مهربونی اونا رو جبران کنی ، من میدونم :)

ففری

باز با تو مهربانند.با من که اگه بود می گفتند از بس شیطونی اینجوری می شی.بعد هم می گفتن بزرگ شو.[متفکر]