صلح زیبا!

از روزی که در حیاط دیدمت، مدام می خواستم بدانم به تو چه شغلی داده اند، در این اداره.

ناهارت را با قاشقی که به بند ساعتت وصل می کنی می خوری؟

نارنجک های جنگ مچ های تو را برده باشند و تو این طور، بی ادعا، باغبان گل ها باشی؟!

دلم می خواهد وقتی با گل های باغچه کار می کنی، عکس بگیرم از تو...

/ 5 نظر / 20 بازدید
رها

داشتم فکر می کردم با ربط ترین کار دنیا رو ا نجام میده . گل ها با دست های نداشته ی اون بیشتر جون می گیرن ...

رها

آرزو چه خوب نوشتی . دوباره و چند باره خوندم و کیف کردم :)

ZED

یه فیلم بود، دل شکسته... یادته؟ دیدیش؟ همونکه شهاب حسینی بازی کرده بود... یه قسمتش داستان یه سردار جنگ بود که باغبون شده بود. بهش گفتن، سردار جای شما اینجا نیست... گفت اتفاقا این بهترین جاست... قبلا زمینو میکندیم تا توش مین بکاریم و از بچه هامون دفاع کنیم حالا توش گل میکاریم ... هردوتاش یکیست... هممممم درست دیالوگاش یادم نمیاد ولی اون آقاهه منو یاد اون قسمت فیلم انداخت ... خیلی ساده تر، خیلی صمیمی تر، خیلی بی شیله پیله تر راستی دیروز دیدم که داشت به گلدونهای توی سالن آب میداد... براش کلی چیزای خوب آرزو میکنم. مال حلال، بهشت خوشگل موشگل، خدای راضی بزرگ

سلام وبلاگ زیبایی داری خیلی خوش حال میشم به منم سر بزنی راستی اگه با تبادل لینک هم موافق بودی خبرم کن منتظرتم ... تو دلت نگی انقد صب کن تا علف در بیادا بیا سر بزن پشیمون نمیشی [نیشخند]