حس هفتم!

دفعه ی اول که دوچرخه ثابت رو قرض کردم، بعد از چند شب تمرین دلمُ زد.

روی زین نمی شد، نشست. خیلی باید به رکاب زدن کمک می شد و آرتروز دست های مامان کلافه ام کرد بود... بعد از مدتی دوچرخه برگشت به خانه ی خودش.

 

این بار که خواستم دوچرخه باشد، آمد و رفیق خوبی شد. هنوز هم نمی توانم روی زین بنشینم ولی هر روز که رکاب ها را می شمرم، ذوق می کنم. دست های مامان خیلی خیلی کمتر خسته می شوند چون  کمک بیشتری به خودم می کنم.

ته تهش رو نمی دونم.

مثلن می دونم که دیگه نمی شه بلند شد و راه رفت. احتمالا نمی شه رویای پیاده روی و خلوت با خودم تحقق پیدا کنه -من این رویاها و آرزوها رو دور نمی ریزم، شایدم خنده داره که بعد این همه سال زندگی با معلولیت و پذیرش و تصور پذیرش، از قید احتمالا استفاده می کنم! - اما خب حس خوبی دارم.

انگار تو بعضی لحظه ها پاهام یک انرژی خاصی دارن. اون قدر که دلم می خواد همون موقع بایستم و این می شه که وسط آشپزی یا کارای دیگه مدام به مامان میگم، بریم دوچرخه بزنیم؟

 

اما اینا همه اش به نظرم، به حس حرکت مربوطه. شایدم حرکت یه جور حس هفتمه! علی رغم محدودیت حرکتی شدید نمی دونم چرا گاهی حرکتُ درون خودم شدید حس می کنم!

شاید چون نیست، چون در من ضعیفه این طور حسش می کنم :)

 

 

+ خلاصه این پست پر از حس شد!

/ 1 نظر / 24 بازدید