به سهم آ. فکر می کنم

دیشب تولد دعوت بودم ولی آفتاب که غروب کرد، رمقی برای حفظ ظاهر و شادی نداشتم.

از دیروز غروب به مشکلات آ. فکر می کنم.

آ. سی و اندی سال سن دارد، معلولیت شدید حرکتی در چهار اندام. CP متولد شده و با هوشی که داشته به شهادت هم کلاسی های سابقش اگر والدین همکاری می کردند آینده خوبی داشت و درس را رها نمی کرد.

اما بخش آزار دهنده ی قصه، پدری است که آ. را نمی خواهد!

پدر و مادر برای آ. خانه می خرند، پرستار هم استخدام می کنند، در همان خانه که پیش چشم شان نباشد و پرستار معتادش می کند و ...

آ. را یک خانم معلم قدیمی دلسوز از دست پرستار نجات می دهد. آ. اعتیاد را ترک می کند و هنوز هم گاهی خانواده ی ثروتمندش وقت هایی که پرستار ندارد او را به بهزیستی منتقل می کنند.

آ. حالا پرستاری دارد که می گویند فامیل است و دیروز حین تمرینات باشگاه به دلیل اینکه بد تمرین کرده، چند سیلی به پسرک زده و دهانش را گرفته تا بقیه نشنوند!

مربی ده دقیقه داخل سالن نبوده و  خیلی ها نبودند اما همان چند هم باشگاهی که دیدند چنان افسرده شدند که موج افسردگی شان همه را گرفت.

مادر یکی از بچه ها پرستار را دعوا کرده و مانع کتک زدن شده! دخترک وقتی تعریف می کرد که آ. رفته بود...

آ. ناله ضعیفی کرده و صدای سیلی ها توجه مادر و دختر را جلب کرده! دخترک آنقدر گریه کرد که نزدیک بود تشنج کند. مادر دخترک از آ. در مورد رفتار پرستار در خانه پرسیده و آ. گفته بود در خانه هم همین طورهاست و خانواده حرفش را قبول نمی کنند.

فضای سنگینی بود. خیلی طول کشید تا شرایط مربی و شاگردها کمی به حال عادی برگشت.

 

آ عاشق استقلال ست. از دیشب نشسته گوشه ی ذهنم. با ویلچر و دست و پا های دفرمه ی کم توان، تی شرت آبی پوشیده ... و پرستار چاقش با آن دست های بزرگ بی رحم...

 

به سهم آ. فکر می کنم. از خدا می پرسم چرا حکمت زندگی هر کسی را نمی نویسی در یک نامه؟ بدهی دستش. تو که قادری، توانایی!

آ. چه کار کند؟ خدایا آینده ی آ. را چطور نوشته ای؟...

 تاریخ آزار و اذیت افراد معلول هنوز ادامه دارد...

/ 3 نظر / 7 بازدید
آفتاب نیمه شب

پروردگارا از تو می خواهم هدایت و پرهیزگاری و پاکدامنی و بی نیازی را و عمل به آنچه موجب خشنودی و رضایت توست . *حضرت زهرا س*

رها

چرا دنیا اینقدر پره از این حکمت هایی که ما نمی دونیم و نمی تونیم هم بفهمیم؟ :(