خوب!

اتفاق های خوبی افتاد، به لطف خدا و دوست مهربان.

علی رغم خستگی های موذیانه ای که سال هاست به جانم نشسته، علی رغم دورتر شدن رویای استقلال کامل، دلم روشن است به قدم های آهسته ی کوچک.

گاهی فکر می کنم یکی از حکمت ها، همین غلبه ی من بر عجول بودن های خودم است همین که ثانیه ثانیه می بایست صبر کردن را یاد بگیرم.

همین که همه ی آنچه دیگران به اصطلاح دارند را به من هم داد و بعد یکی یکی و تدریجی گرفت و حالا من باید برای دوباره داشتن ها و یا حفظ کردن آنچه هنوز نگرفته با خودش مدام معامله کنم.

.

.

دیدن تو، در لباس دامادی هم اتفاق خوب دیگری بود، انگار که برادرم...

 

دیشب خوابت را  دیدم. همان باغ جاده چالوس بودیم. دم اذان همه بساط ناهار لب آب می چیدند. تو انگشتر و ساعتت را کف دستم گذاشتی و دور شدی!

 

بس که از وقتی دیدم تو را، به خاطره های خوب فکر کردم. امیدوارم تعبیرش برای زندگی تو روشن باشد و بخت یارت ...

/ 2 نظر / 18 بازدید
ZED

روزهات پر از همین خوب ها عزیزدلم [ماچ]

رها

هوم چه خوب . همیشه خبرای خوب بشنویم ایشالا :)