معتادها

 دیشب یک مهمانی رفتیم سرشار از آدم های منگول-مثل خودمان، گاهی. نتیجه اینکه دریافتم هنوز با نقاب روشنفکری و به روز بودن و تغییر در مسیر زمان و این حرف های بعضی ها کنار نیامده ام. خنده ام می آید از این ... ول کنیم حرف مردم را... چه می شود کرد بیشتر همسن و سال های من این روزها -روزها با شب ها- بدجوری معتاد نقاب ها شده اند. به نظرم به خیلی چیزها مربوط است. کودکی ها، خانواده، طبقه اجتماعی، فرهنگ، بحران و اوووه هزاران تا چیز دیگر.

این روزها، دارم دست و پا می زنم، تن به اعتیاد محیط کار هم، ندهم. هر چه پیش تر می روم بیشتر در می یابم که بحران های اجتماعی چطور آدم ها را ترسو، دروغگو و فرومایه کند. انگاری در این محیط هم برخی الکلی حقارتند. وقتی می ترسند، حقیر می شوند و هیجان زده. انگاری مست مستند. این روزها، موقعیت های اینطور مستی ها هم انگاری خیلی بیشتر پیش می آیند. کافی است خسته باشی. کسالت به روحت نشسته باشد و نخواهی به خودت گوش دهی. خیلی راحت تن می دهی، به آسانی خوردن آن جامِ...

در ماشین، غیر از سلام، بقیه اش را راننده می گوید! خیلی حرفها را نمی شنوم. نمی فهمم کی و چطور، سر و ته کلاف سخرانی انتقادی اش می پیچد به مجلس، دولت در حال احتضار، تحریم آجیل شب عید و افراد دارای معلولیت که الگوی تلاش اند، دست آخر هم با توجه به همه ی تحریم های اقتصادی، کرایه بار ویلچر در صندوق عقب را حداقل 1500 تومان محاسبه می کند...

 

راننده هم معتاد بود. معتاد به انتقاد از سراسر ایران و جهان. به خیالم خودش از سیاره ی فاضله ای آمده بود.

/ 1 نظر / 18 بازدید
رها

با نقاب ها موافقم به شدت ! بعضی وقت ها به شدت منزجرم می کنند و از تو چه پنهان می ترسم که نکند منم بعله! ساده بودن، مثل خودمان بودن سخت ترین کار این روزها و شبهای همه بی قرار شده ، حتی تفریحات خودمانی را هم ازمان می گیریند... خسته می شوم گاهی. خسته و دلزده ...