home sweet home -2

می خواستم سکوت کنم چون همیشه همه سکوت می کنند. همه سفر رفتن را دوست دارند ولی بعضی ها به قیمت رفتن به سفر و حذف نشدن سکوت می کنند و کم کم سکوت شان را تنها وقتی می شکنند که بهایش رفتن به سفر باشد.

به سفارش دوست جانم تصمیم گرفتم بنویسم. پس من با رعایت سکوت می نویسم.

 

بعله آرزو جان! بالاخره آن اردوی ورزشی که یک ماه انتظارش را می کشیدی تمام شد و با این که در همین تهران خودمان راه دوری نرفته بودی چه خوش حالی!

 

دیگر لازم نیست نگاه های اخم آلود پرستارها را برای انجام شخصی ترین کارهای زندگی تحمل کنی و به غرغرهای دستمزد پایین روزی هفتاد هزار تومن برای این همه بذار و بردار گوش کنی و فکر کنی که چه تلخ است تو را بذارند و بردارند ... و من چقدر در تمام آن لحظه ها به وجود نازنین و مهربان مادرم فکر می کردم.

 

دیگر لازم نیست مدام سرک بکشی به میز بغلی، نگران غذای آن دیگری باشی که پرستار قاشق به دهانش می گذارد که آیا سیر شده و یا اینکه پرستار باقی غذا را در ظرف یک بار مصرف ریخته و با خودش برده و دخترک از گفتن گرسنه مانده ام ترسیده است!

 

دیگر لازم نیست دخترک را بازجویی کنی چرا باید ساعت ده شب به مادرش زنگ بزند که بیاید تا بغض دخترک بترکد و بگوید لباسش کثیف شده و با خاطره ی تلخ اعزام قبلی، از پرستارها می ترسد و خجالت می کشد... اردو تمام شده و تو مجبور نیستی مثل آدم بزرگ ها نقاب بزنی و بگویی این برای یک فرد دارای معلولیت طبیعی ترین اتفاق است و تو یک ورزشکار حرفه ای هستی و باید یاد بگیری و یاد بگیری و باقی خزعبلات ... و بغض خودت زیر پتو پنهان کنی.

 

اردو با پرستارها اولین تجربه نبود و من آن قدرها هم نازک نارنجی نیستم که با اخمی و یا نگاهی غضب آلود، هدف را به فراموشی و اشک ریختن بسپارم.

 اما حالا که این یک هفته تمام شده و ممکن است اردوهای دیگری در راه باشد گاهی به کابوس های گذشته ام فکر می کنم. به آینده، به زندگی با پرستارها... که اگر روزی مادر نتواند و این شاید خیلی بعید هم نباشد...

زندگی با غریبه ای که ناچار می شوی به حریم های خودت راهش بدهی و آن غریبه چه کسی خواهد بود؟ از همان پرستارهای غضب آلود که هزار و یک درد در دل دارند و تو را به خاطر یک مشت اسکناس تحمل می کنند یا از آن پرستارهای مهربان و انسان که تو را شاید به یاد مادر بیاندازند...

 

دنیا بدون مادر بد است، چیز زیادی کم دارد...

و اردو شاید خوب است.ناچار می شوی بشناسی. اردو سفر است. سفر به درون خودت و بیرون آدم های پیرامون... به کمی دستمزدها و ساعت های کار سخت آدم ها فکر می کنی.

تو بخشی از دردهای آدم ها را می بینی. همان بخشی را که نتوانسته اند در لبخندها پنهانش کنند. عقده های خودت و آدم ها را می شناسی.

 

و ته ته ماجرا نمی خواهی قضاوت کنی چه کسی بد است چه کسی خوب! پس ناچار در زمینه ی خاکستری ماجرا سکوت می کنی!

 

/ 1 نظر / 12 بازدید
artdisability

سلام جشنواره هنرهای تجسمی با موضوع سفرومعلولیت درحال اجرا ممنون می شیم مارا دراطلاع رسانی این جشنواره یاری کنید حضوردراین جشنواره همگانی است artdisability.blogfa.com