چهارده سالگی (4)- دهه ی شصت

در دهه ی شصت، هیچ سیستم حمایتی و راهنمایی نبود که مادر و پدر جوانم را در شرایط بحرانی تولد اولین فرزند (می گویند"پاره ی تن") دارای معلولیت شان یاری کند. که بگوید چه کارها باید کرد و چه کارها نباید کرد. که بگوید فراز و نشیب های این راه دراز کدامند. هنوز هم نیست.

ما همه چیز را همراه با پزشک ها، فیزیوتراپ ها و اجتماع آدم های غیر معلول به روش آزمون و خطا تجربه کردیم و هنوز هم می کنیم.

بر من خرده نگیرید که عینک بدبینی به چشم دارم، که تلخم یا آرمان گرا.

یک روزی نوشتم آرمان من شهر بدون پله است. بعد شد شعار خیلی ها و شعار هم ماند. حالا به نظرم، من یک آرمان بیشتر نداشته و ندارم. آرمانم آدم معمولی بودن است.

/ 2 نظر / 11 بازدید

سلام عزیزم من درکت میکنم چون خودم تجربه ی تلخ فرزندبیماررو داشتم فرزندی که ابتداسالم ودرسن 5 سالگی به دلیل ازدواج فامیلی فلج مغزی شدودرسن 9 سالگی ازدنیارفت هیچکس نمیدونه تواین 17 سالی که اومد ورفت ونیست چی کشیدم.حالاهم ازدواج دومم وبچه دارنمیشیم.داشتم و حالافقط یاد آه سوختن وسوختن وسوختن

صنم

آرمانم آدم معمولی بودن است. آرزو! خوشحالم که اینجا می خونمت:) خوشحالم که اینجا هستی