بارون میاد جر جر

- داره بارون می آد. من خوش حالم. از دیشب با آدم های اطرافم در مورد هوای پاک و بارون و خوش حالیش حرف می زنیم.

ولی بابا همه اش نگران کشاورزا و محصولات شون و از این چیزاس...

 

- این روزا الف ناراحته!

الف، هم باشگاهیمه (یه دفعه باید قصه ی الف رو بنویسم). محدودیت جسمی بالایی داره، حتی در تکلم. در واقع الف رو همین محدودیت ها به نظرم خمیده کردن. مدام روی ویلچره. تنها فرزند پدر و مادر پیر و ثروتمندشه. الف یه آقای پرستار تقریبن تمام وقت، به جز مادرش داره. بیماری مادر الف خیلی پیشرفت کرده و این روزا هر دو تاشون یه جورایی افسرده هستن. اون قدر شرایط شون پیچیده ست که وقتی لازمه باهاشون حرف بزنی، نمی شه به موقع و به جا از کلمات استفاده کرد...

هر وقت تو باشگاه می بینم این پسر رو، یاد قربون صدقه رفتن های مامانش می افتم که چطور مثل پروانه به دورش می گشت. (از فعل ماضی استفاده کردم چون الان مامانش توان زیادی برای پروانه موندن نداره!)

 

- این طفلی هم، همچنان با تصمیمات غیر مدبرانه ی مدیریتیش (خدا می دونه با هماهنگی هست یا بدون هماهنگی) با روح و روان افراد بازی می کنه!

 

- Cheol یه مربی کره ایه که تو جریان مسابقات آسیایی با هم آشنا شدیم. یه مربی آنلاین، به روز و خلاقه. دیروز چند تا از تمرین ها و ابزارهایی که طراحی کرده رو، دیدم. این طور نگاه کردن به ورزشی مثل بوچیا اون قدر زیبا، قابل احترام و حرفه ایه که بیشتر از هر چیزی به من انگیزه ی ادامه می ده.

نگاه ویژه ی واقعی رو آدم هایی امثال این مربی دارن به ورزشکار. آدم های اهل کار و عمل، نه حرف...

 

+ کاشکی بارون اون قدر قدرت داشت که غم ها رو ببره ...

/ 1 نظر / 20 بازدید
رها

چئول رو یه نظر دیدیم :)) به چش خواهری خوب مربی ای هست :))) کاش روزگار برای الف و خانواده اش بهتر بشه. کاش...