سفر باشی و به لطف اطلاع رسانی مربی ت، همسفری نباشه که تولدت رو تبریک نگه! و تو هی تو دلت غر بزنی که چی؟!

برات قبل مسابقه تولد بگیرن و همه بخوونن و بخندن و وسط خنده ها به خودت بگی: 

هی! ببین چقدر غر زدی! این همه خوش حالی رو خدا بهت هدیه کرده و اون شب ثبت شه تو خاطره هایی که خاص اون زمان و اون مکان بودن و دیگه تکرار نمی شن...

ده روز بعد، برگردی و روی میز کارت یه کادو ببینی و وجودت از توجه دوست جان همکارت،  سرشار از شادی بشه ...

و دیشب که دقیقا یه ماه گذشته باشه و یکی، دو دوست دیگه، دوباره ...

 

 

+ من همیشه حوالی روز تولدم می رم تو لاک خودم چون خیلی فلسفی بهش فک می کنم و ... اما امسال وسط همه ی سر شلوغی ها و روزمرگی های بعدش، هر دفعه به شکلی طبیعی ولی دلچسب غافلگیر شدم.

+ باید عکس اضافه کنم.

/ 1 نظر / 15 بازدید
رها

:)