پیرمرد

برای اپتومری و آزمایش های عمل لیزیک چشم ها چندین بار سراغ آقای دکتر رفته بودم و ملاک انتخاب دکتر هم تعریف های دوست ها از کار و روحیه ی خاص آقای دکتر  بود...

بیزار از انتظار، در اتاق انتظار مطب نشسته بودم که پیرمرد آمد. شاد و شنگول. با خانم منشی که خیلی جدی و مؤدب با همه برخورد می کرد صمیمی احوال پرسی ها کرد.

چند دقیقه ای روی صندلی کناری ام نشست. در همان چند لحظه ی کوتاه با گوشی همراهش آرام زمزمه می کرد، زمزمه هایی که آدمی از شنیدنش خوش حال می شد. هر چه بود خیرخواهی بود و من با فضولی تمام جذب حرف ها و امواج مثبتش شده بودم.

بالاخره انتظارم سر آمد و نوبت به من رسید که منشی با یک عذرخواهی ساده پیرمرد را داخل اتاق فرستاد. داشتم آن حرف ها و حس خوبم را با این نوبت از دست رفته مقایسه می کردم که صدای چند نفر به اعتراض بلند شد.

منشی تأکید کرد که آقای دکتر در مورد پیرمرد سفارش ویژه کرده اند و ...

به اتاق که رفتیم دکتر و بیمار ویژه، ته مانده ی خوش و بش ها را جمع کردند، پیرمرد پرونده ها را زیر بغل گرفت و همان طور شاد و شنگول رفت.

هنوز پیرمرد، دوست داشتنی بود و می خواستم بیشتر بدانم که دکتر به پرسش چشم های منتظرم پاسخ داد...

پیرمرد پدر جهان آرا بود.

 

و امروز "ممد نبودی" را چندین بار شنیده ام. این نوا یکی از خاطره انگیزترین نواهایی ست که بدون هیچ اغراقی، بدون هیچ تظاهری به دل خیلی ها می نشیند.

 

همان طور که پیرمرد شاد و شنگول به دل می نشست.

/ 2 نظر / 14 بازدید
رها

آخی :) نمیدونم درست یادم مونده یا نه ، اما فوت شده اخیرا :(