ایستادن نباشد، یک عمر نباشد...

حتما شاد و شنگول بوده، آن روز...می دویده. جست و خیزهای چهارده سالگی. با هم کلاسی هاش، شرط هم می بسته لابد.

 

 

از بلندی یا از کوه یا ...

وقتـی پرت می شده هم حتمـا نمـی دانسته نشستن یعنــی چـه... به نشستن فکـر هـم نمی کرده. نمی فهمیده هنوز.

 

خیلی ها نمی فهمند. نشستنی که پسِ آن... ایستادن نباشد. ایستادن، یک عمر، نباشد.

 

 

بعد انگار گیر کنی روی یک وسیله ی چهار چرخ. تخت یا صندلی. هی منتظر باشی. منتظر باشی کسی صندلی را از صندوق عقب زمین بگذارد. کنار تو. نزدیک نزدیک و آخ... باز هم فاصله باشد. فاصله باشد، فاصله... و حمکت این بشود که با همین فاصله ها نشستن را خوب بفهمی.


کسی باید باشد. همیشه باید باشد، در حـریـم ها! ناچار می شوی حتی خودت، با زبانت، نگاهت، با اشاره ی سر، دیگری را به حریمت بخوانی.

و با این حــریـم هـا که هــر آن، ممکـن است کســی در آن پـا بگــذارد نشستن را خـــوب تـر مـی فهمی...

 

 

 

+ بخشی از یکی از نوشته هام. "تلخه، یه کم می خوای؟!"،  بهار 1390


/ 1 نظر / 12 بازدید
رها

نمیدونم چرا نتونستم چیزی بنویسم...